#شاه_شطرنج_پارت_115
شال پشمي اطلسي رنگ دور گردنم را کمي شل مي کنم و روي صندلي هواپيما مي نشينم. اميرحسين هم کيفش را در باکس مي گذارد و کنارم مي نشيند. دستي به موهايش مي کشد و مي گويد:
-مطمئني که خوبي ؟کاش مسئول فنيت رو فرستاده بودي. اون جا الان خيلي سرده.
تک سرفه اي مي زنم و مي گويم:
-آره بابا. يه هفته ست که نذاشتين جم بخورم. خوب شدم ديگه.
موبايلش را خاموش مي کند و مي گويد:
-مريضي خيلي سختي بود. سهل انگاريت بدترشم کرد. بايد خيلي مراقب باشي.
دستم را روي گلويم مي گذارم و مي گويم:
-از بچگي ريه هام حساس و ضعيف بود. يادمه هر بار سرما مي خوردم دقيقا ده روز مدرسه نمي رفتم. يکي دو بارم عفونت شديد باعث شد بستري بشم
لبخندي به رويم مي زند؛ لبخندي از جنس محبت.
-خب دختر خوب، تو که از شرايط خودت خبر داري بايد بيشتر از بقيه حواست رو جمع سلامتيت کني. هر چند که ...
سرش را کمي به طرفم متمايل مي کند و صدايش را پايين مي آورد.
-اين مريضي زيادم بد نبود. باعث شد که با پويا جونم اينا آشتي کني!
از لفظ « پويا جونم اينا » خنده ام مي گيرد اما اخم هايم را در هم فرو مي برم و به صورت خندانش چپ چپ نگاه مي کنم. شانه هايش را بالا مي اندازد و مي گويد:
-مگه دروغ مي گم؟
romangram.com | @romangram_com