#شاه_شطرنج_پارت_114
-حالت بهتره؟
مي خندم؛ به پوچي سوالش.
-خوبم.
دستش را روي دستم مي گذارد و مي گويد:
-با خودت چيکار کردي دختر؟ اميدي به زنده موندنت نداشتم!
چند تا سرفه خشک مي زنم و با پوزخند مي گويم:
-پس هنوز منو نشناختي!
از تخت فاصله مي گيرد و زيرلب مي گويد:
-نه، نشناختمت!
سرفه ام شدت مي گيرد. سريع ماسک را روي دهانم مي گذارد و مي گويد:
-الان مي گم بيان معاينت کنن. ماسک رو بر ندار!
مي رود. براي معاينه ام مي آيند. چشمم به در خشک مي شود اما به جاي پويا، اميرحسين مي آيد!
چشمانم را مي بندم. در دل به خودم نهيب مي زنم: « بچه نباش. وقت عشق و عاشقيت گذشته سايه. »
و دوباره چشم باز مي کنم و به چشمک پر از شيطنت مرد هميشگي اين روزهايم، لبخند مي زنم!
romangram.com | @romangram_com