#شاه_شطرنج_پارت_113
صدا در گلوي زخمي ام مي شکند. تصوير پدرم لحظه اي از پيش چشمم پاک نمي شود. دستم را روي قفسه سينه ام مي گذارم و با زجر نفس مي کشم. دستانش را دور بازويم حلقه مي کند و مرا به سمت خودش مي کشد. سرم، نرم روي سينه اش مي افتد. حرکت نوازش گونه دستانش مو بر تنم سيخ مي کند. چانه اش را روي موهايم مي گذارد و آهسته مي گويد:
-باشه. آروم باش. نفس بکش. نفس بکش.
حرکات دوراني و ضربه اي دستش، نفس کشيدن را برايم راحت تر مي کند. دستش را روي صورتم مي کشد.
-تبت شديده سايه. نگرانتم.
عذاب آور تر از تب، سنگيني قفسه سينه ام است. انگار يک وزنه هزار کيلويي روي ريه هايم گذاشته اند. حتي توان تکان خوردن در آ*غ*و*شش را هم ندارم. سرم را به مبل تکيه مي دهد و از جا بلند مي شود.
-بايد بريم بيمارستان. تو بايد بستري شي.
رفتنش به اتاق خواب را مي بينم. موبايلم را در مي آورم و به زحمت شماره اي که مي خواهم پيدا مي کنم. دستانم مي لرزند اما تايپ مي کنم:
« پسرت از خودت بدقلق تره. »
پيام سند شده را پاک مي کنم. پسوورد گوشي ام را مي زنم و در آرامش خودم را به دست بيهوشي و بي خبري مي سپارم!
مي خوابم؛ دقيقا چهل و هشت ساعت! فقط هنگام تزريق هاي دردناک آنتي بيوتيک بيدار مي شوم. ناله مي کنم و دوباره مي خوابم. حضور و رفت و آمد آدم هاي مختلف را حس مي کنم و گاهي پچ پچ هاي در گوشي شان را، اما انگار پلک هايم فلج شده اند. دست و پاهايم هم!
بعد از چهل و هشت ساعت آرام و با احتياط چشم باز مي کنم. ماسک بزرگ اکسيژن اولين چيزي است که مي بينم و در همان حالت فکر مي کنم: « يعني اين قدر حالم بده؟ »
سرم را مي چرخانم و از ديدن قامت مشکي پوش مقابلم شوکه مي شوم. ترجيح مي دهم چشمانم را ببندم اما گرماي آشناي دستانش، آهنگ خوش صدايش مانع مي شود.
-بسه ديگه. چقدر مي خوابي؟
دستش را از روي پيشاني ام برمي دارد. تمام تنم براي داشتن دوباره اين گرما، التماس مي کند! قبل از گشودن چشمم، ماسک را برمي دارم. ماسکي که اکنون خود دليلي براي نفس تنگي ام شده. روي بدنم خم شده و چشمان سياه و نافذش را به صورتم دوخته. بي اختيار دستم را روي سينه ام مي گذارم. سوزشش کمتر شده اما داغي اش نه! کم نمي شود اين درد، خوب نمي شود اين زخم! نگاهم را از صورتش مي گيرم و به سينه اش مي دوزم. نگريستن به اين چشم ها، طاقتي وراي توان من مي خواهد. زمزمه مي کند:
romangram.com | @romangram_com