#شاه_شطرنج_پارت_112
نابود را کشدار و غليظ مي گويد.
-چرا با پدرم دشمني؟
اين بار من خودم را رها مي کنم و چشمانم را مي بندم. دندان هايم را روي هم فشار مي دهم و مي گويم:
-چون پدر تو، قاتل برادر منه!
چشمانش از شدت تعجب گرد مي شوند. چند ثانيه فقط نگاهم مي کند و بعد مي خندد؛ بلند و عصبي.
-چي؟
دردِ سرم تشديد شده. دستم را روي پيشاني ام مي گذارم. دلم تختم را مي خواهد و خوابي که پايان نداشته باشد اما فرصت ندارم. جا ندارم. وقت ندارم. سعي مي کنم قيافه سامان را به ياد بياورم! اما تنها بدن يخ کرده پدرم را مي بينم. لرزش بدنم بيشتر مي شود!
-سامان وابستگي عاطفي خيلي شديدي به مادرم داشت و من وابستگي عجيبي به پدرم. وقتي مادرم تو سن جووني رفت، سامان از پا در اومد. من که دختر بودم و کم سن و سال تر از اون خيلي محکم تر با اين قضيه برخورد کردم. خدا مي دونه چه عذابي کشيديم تا سامان دوباره سر پا شه. بعد از يک سال خونه نشيني، مجبوريش کرديم بره دانشگاه. کمکش کرديم درسش رو تموم کنه. اوضاع روحي مساعدي نداشت اما به هر جون کندني که بود مدرکش رو گرفت. هوشش خوب بود. استعدادش فوق العاده بود. پدرم واسش يه شرکت کوچولو زد؛ خيلي کوچولو. اومد تو کار دارو. خدا مي دونه با چه ذوق و شوقي کار مي کرد. تازه حالش داشت بهتر مي شد. يه کم روحيش عوض شده بود. با يه دختر خوشگل و امروزي هم آشنا شده بود. مي خواست بره خواستگاري. مي خواست زندگي تشکيل بده ولي پدرت يه شبه دودمانش رو به باد داد. تمام سرمايش از دستش رفت. ورشکست شد. نابود شد. يه شب رفت تو اتاقش و ديگه بيرون نيومد! با صد تا ديازپام کلک خودش رو کند! بعد از اون اتفاق، پدرمم زياد دووم نياورد. اونم يه شب رفت تو اتاقش و ديگه بيرون نيومد. دق کرد. از داغ پسرش سکته کرد و مرد!
قطره اي اشک از گوشه چشمم فرو مي چکد. با نفرت پاکش مي کنم.
-زياده خواهي پدر تو، خونواده من رو ازم گرفت. پدرت احتمالا حتي اسم سامان رو هم نمي دونست. فقط مي دونست يکي پيدا شده که نمايندگي چهار قلم؛ مي فهمي؟ فقط چهار قلم داروي کيميا رو گرفته! همين رو هم به برادر تازه کار و بحران ديده من روا نداشت! از هستي ساقطش کرد! درست مثل کاري که مي خواست با من بکنه!
قطره ديگري فرو مي ريزد.
-پدر تو، نه تنها سامان، بلکه پدرم رو، تنها عشق زندگيم رو ازم گرفت. من با رفتن سامان و مادرم کنار اومدم ولي داغ پدرم کهنه نميشه. نمي تونم نبودنش رو باور کنم. دارم از دوريش مي ميرم.
به صورتش خيره مي شوم.
-هر بار که پدرت رو مي بينم، صورت کبود شده پدرم جلوي چشمم مياد. هر بار مي بينمش، روزاي سرد قبرستون واسم تداعي مي شه. پدر تو، کمر پدر من رو شکست. پدر تو، کمر منو شکست!
romangram.com | @romangram_com