#شاه_شطرنج_پارت_111

ابرويش را بالا مي دهد و با تمسخر نگاهم مي کند!
-ولي با تو بازي نکردم!
به زور خنده اش را کنترل مي کند.
-اگه بار اولم نبود مي تونستي همچين فکري بکني ولي همه دخترا، حتي بدترينشون، دوست دارن بار اول رو با کسي که دوستش دارن سر کنن. من اگه مي خواستم از جسمم واسه رسيدن به اهدافم استفاده کنم خيلي وقت پيش اين کار رو کرده بودم!
نفسش را بيرون مي دهد و چشمانش را مي بندد.
-آره. درسته که روز بعدش از اين قضيه عليه تو استفاده کردم اما تا قبل از اون هيچ درکي از موقعيتمون نداشتم و در ضمن، نمي خواستم از اون گواهي استفاده کنم. واسه نجات پريسا مجبور شدم!
دستم را روي بازويش مي گذارم.
-مي توني باور نکني. مي توني فکر کني اينا همش بازيه ولي اينو بدون طرف حساب من تو نبودي. هنوزم نيستي. من نمي خواستم تو رو درگير کنم؛ خصوصا با اون همه لطفي که در حقم کردي. نمي خواستم بازيت بدم. نمي خواستم ازت استفاده کنم. من اصلا تا قبل از اين که ببينمت نمي شناختمت. از وجودت خبر داشتم اما فکر مي کردم هنوز از انگلستان برنگشتي. باور کن که توي برنامه ريزي هاي من جايي نداشتي. باور کن امير.
چشم مي گشايد. پوزخندش تمام صورتش را گرفته. کمرش را از مبل جدا مي کند و چشم در چشم من مي نشيند. مردمکش را روي تک تک اجزاي صورت من مي چرخاند.
-باشه، باور کردم!
سرم را پايين مي اندازم. آه مي کشم و مي گويم.
-باور نکردي! مهم نيست. دلم مي خواست اينا رو بگم. نه به خاطر تو، به خاطر خودم!
شالم را روي سرم مي کشم و قصد رفتن مي کنم. دستش را روي پايم مي گذارد. گره ابروانش هر لحظه بيشتر مي شود!
-چرا مي خواي ما رو نابود کني؟

romangram.com | @romangram_com