#شاه_شطرنج_پارت_110

-امير، بشين. بايد حرف بزنيم.
کنارم مي نشيند. انگشتش را روي نبضم مي گذارد و مي گويد:
-سايه خانوم، در حال حاضر وظيفه انساني من حکم مي کنه که به جاي کار و رقابت، نگران زندگي تو باشم. تو هنوز شدت خطر رو نفهميدي. من موندم با چه قدرتي سرپايي؟ ها؟ با چه قدرتي؟
بازويش را چنگ مي زنم و مي گويم:
-هيچي نگو. فقط گوش بده.
چشمانش را روي هم فشار مي دهد و بدن منقبضش را روي مبل رها مي کند. کج مي نشينم و به نيم رخ بي حوصله اش خيره مي شوم. از گوشه چشم نگاهم مي کند و مي گويد:
-بگو ديگه. منتظرم!
کلمات و جملات را پشت سر هم توي ذهنم رديف مي کنم. اگر اين درد گلو اجازه حرف زدن بدهد. اگر اين سر درد اجازه تمرکز بدهد. اگر اين بي حالي توان لب باز کردن بدهد!
-مي خوام بگم، حق با توئه. من کثيف بازي کردم!
پوزخند مي زند و نگاهش را از من مي گيرد.
مي لرزم اما گرما کلافه ام کرده. شالم را روي شانه ام مي اندازم.
-حق با توئه. من با نيت نابودي شما جلو اومدم!
هر دو دستش را پشت سرش قلاب مي کند.
-و هنوزم اگه بتونم از هيچ کاري واسه ضربه زدن به شما و شرکتتون دريغ نمي کنم!

romangram.com | @romangram_com