#شاه_شطرنج_پارت_109
-مرسي بابت قهوه. بازم ببخشيد که مزاحمت شدم.
بلند مي شوم و کيفم را دنبال خودم مي کشم. مقابلم مي ايستد و با همان اخم هاي پر رنگ مي گويد:
-چه زودم بهش بر مي خوره. کجا مي خواي بري حالا؟
نگاه بي فروغ و رو به خاموشي ام را به صورت اصلاح کرده و خوش بويش مي دوزم و مي گويم:
-نبايد مي اومدم اين جا. در شرايطي که تو همه کاراي منو حقه و نيرنگ مي بيني اومدنم به اين جا اشتباه بود!
يک قدم به چپ بر مي دارم و از سد تنش عبور مي کنم. دستش روي بازويم مي نشيند. به طرفش کشيده مي شوم. کمي تلو تلو مي خورم و با برخورد به سينه اش متوقف مي شوم. کيفم را مي گيرد و روي مبل پرت مي کند. دستش را روي پيشاني ام مي گذارد و مي گويد:
-لپات گل انداخته. تبتم که بالاست. داروهات رو خوردي؟
سرم را تکان مي دهم.
-آره، خوردم. حالم خوبه. فقط مي خوام باهات حرف بزنم. بدون دعوا، بدون کتک کاري!
بازويم را مي گيرد و روي مبل مي نشاندم. نگاهش دوباره مهربان شده اما اخم هايش همچنان درهم است.
-حرف زدن بمونه واسه وقتي که حالت خوب شه. بدنت داره مي لرزه. حداقل دو درجه تب داري. صدات در نمياد. من واقعا از اين سخت جونيت در عجبم! نمي تونم اين لجبازي با سلامتيت رو درک کنم!
بي اجازه من کيفم را باز مي کند و نايلون داروها را بيرون مي آورد. دو عدد کدئين به دستم مي دهد و مي گويد:
-بخور تا تشنج نکردي!
به زور قرص ها را فرو مي دهم. مي خواهد بلند شود. مچش را مي گيرم.
romangram.com | @romangram_com