#شاه_شطرنج_پارت_108

-خوش اومدي!
به زحمت لبخند مي زنم. حرف زدن برايم سخت است! در را پشت سرم مي بندد. از راهروي باريکي مي گذرم و به هال مربعي وسيعي مي رسم. ترکيب دل انگيز سفيد و سورمه اي خانه اش مسحورم مي کند. دست به سينه مقابلم مي ايستد. تعجب همچنان در چهره اش موج مي زند.
-خوبي؟
چشمانم را باز و بسته مي کنم.
-صورتت سرخِ سرخه. بشين يه چيزي واست بيارم بخوري!
روي کاناپه سفيد مي نشينم و با انگشتانم تيغه بيني ام را ماساژ مي دهم. بوي خوش قهوه، حس اندک بويايي ام را تحريک مي کند. رو به رويم مي نشيند و پرسشگرانه نگاهم مي کند. به زور لب هايم را از هم باز مي کنم.
-ببخش که سر زده اومدم و مزاحمت شدم.
به پشتي تکيه مي دهد و دستانش را روي دسته هاي مبل مي گذارد. تي شرت جذب و آستين کوتاه مشکي و گرمکن همرنگش را بر تن دارد.
-مزاحم نيستي. فقط خيلي تعجب کردم. آدرس اين جا رو از کجا آوردي؟
فنجان را به لبم نزديک مي کنم و مي گويم:
-از جاسوسم گرفتم!
بين ابروهايش خط مي افتد.
-فکر مي کنم آبروريزي و زندون رفتن، به گرفتن حال تو و جاسوست مي ارزيد!
قهوه را سر مي کشم. تلخي اش اذيتم مي کند. با دست گلويم را مي مالم و مي گويم:

romangram.com | @romangram_com