#شاه_شطرنج_پارت_107

-واسه من درآمدزايي شرکت در اولويته.
ابروهايم را بالا مي دهم. شيطان وجودش در چشمانش لانه مي کند. صدايش انگار از اعماق جهنم به گوش مي رسد.
-فکر مي کني بتوني راضيش کني؟
دهان باز مانده ام را سريع مي بندم.
-من؟
لبخندش ابليس را تداعي مي کند.
-کنفرانس ترکيه فرصت خوبيه. جاي تو باشم از دستش نمي دم!
چيزي در سرم جرقه مي زند. اين پدر براي رسيدن به خواسته هايش، به پسرش هم رحم نمي کند!
دقيقا هفت ساعت است که توي ماشينم نشسته ام و فکر مي کنم. اين صفحه به هم ريخته شطرنج، کلافه ام کرده. عصبي ام کرده. ضعيفم کرده. اين جدال نابرابر با دو شاه سفيد نگرانم کرده. همه چيز آن طور که من فکر مي کردم و مي خواستم پيش نرفت. من شرافتم را براي بردن اين بازي وسط گذاشتم و به راحتي باختمش. ارزشمندترين گوهر وجودم را براي هيچ باختم؛ اما با يک اشتباه دستم رو شد و فرو ريختم. اکنون منم و دست هايي خالي، براي مقابله با دو مرد کارکشته و حرفه اي! منم و شايدها و اماها و اگرها؛ که اگر يکي خلاف آن چه که مي خواهم بشود، مات شدنم حتمي است! فرصتم اندک و کارم بسيار است! کارم بسيار و توانم ...
گوشي ام را بر مي دارم و به خط جديد پريسا اس ام اس مي دهم.
-آدرس خونه اميرحسين؟
خبر دارم که م*س*تقل زندگي مي کند اما کجايش را نمي دانم! تمام تنم خشک شده. آينه ماشين را روي صورتم تنظيم مي کنم و از التهاب شديد صورتم وحشت مي کنم! اس ام اس رسيده را مي خوانم و استارت مي زنم. درد طاقت فرساي سرم، امانم را بريده! يک ساعت بعد درست مقابل خانه اش توقف مي کنم! پياده مي شوم و دستي به پالتوي نيمه چروکم مي کشم. کيفم را در يک دست و موبايلم را در دست ديگر مي گيرم و مصمم به سمت برج زيباي آجرنما قدم بر مي دارم. زنگ واحدش را مي زنم. انتظارم زياد طول نمي کشد. صداي متعجبش را مي شنوم.
-سايه!
در را باز مي کند. وارد لابي باشکوه مي شوم و بي توجه به دکوراسيون و مبلمان منحصر به فردش م*س*تقيم آسانسور را نشانه مي روم و تا زماني که صداي گرمش را کنار گوشم مي شنوم چشمانم را مي بندم!

romangram.com | @romangram_com