#شاه_شطرنج_پارت_106

-مي تونيم حين غذا خوردن صحبت کنيم. چون من يه قرار ديگه هم دارم که بايد بهش برسم!
چشمان روشنش را به صورتم مي دوزد و مي گويد:
-موفقيتاتون تو اين زمان کم تحسين برانگيزه و جاي تبريک داره. قبلا هم اينو گفتم. ما مي تونيم دشمني کنيم، رقابت کنيم و انرژيمون رو براي تخريب نفر مقابل هدر بديم. از طرف ديگه، مي تونيم همکاري کنيم، تعامل کنيم و با رفاقت پيش بريم و به هدف مشترکي که داريم برسيم.
قرصم را از کيفم بيرون مي آورم و با ليواني آب مي خورم. بي تفاوت و خونسرد مي گويم:
-همون طور که خودتون گفتين، اين حرفا تکراريه. من بابت همکاري با شما يه پيشنهاد داشتم. اگه موافقين، مي تونيم صحبت کنيم؛ در غير اين صورت خير!
او هم کمي آب مي خورد.
-صادقانه بگم که من حاضرم قيمت ذکاوت شما رو بپردازم و قسمتي از اون فرمول رو به دست بيارم. اين دارو وقتي به مرحله توليد برسه کلي سر و صدا مي کنه و مي تونه صادرات پر رونقي داشته باشه. در اون صورت چندين برابر مبلغي که به شما پرداخت کردم سود مي کنم. همه اينا به کنار، من مطمئنم شما و تيمتون با ايده هاي نابي که دارين بازم مي تونين همچين فرمولايي بسازين. خب، اين يعني يه تجارت پر سود! بنابراين من حاضرم شرط شما رو قبول کنم؛ اما يه مشکل وجود داره!
مي دانم مشکل چيست اما مي پرسم.
-چه مشکلي؟
دستش را توي موهاي خوش رنگش فرو مي کند و مي گويد:
-اميرحسين! تا همين چند روز پيش موافق صد در صد همکاري با شما بود اما نمي دونم چي شده که کامل نظرش برگشته و به شدت مخالفت مي کنه! معتقده که حفظ استقلال شرکت از همه چي مهم تره!
لعنتي! دستم را زير ميز مشت مي کنم اما هچنان لبخند بر لب دارم.
-خب در اين صورت موضوع منتفيه. بدون رضايت ايشون نميشه کاري کرد!
صورتش را نزديک مي آورد. آن قدر که هرم نفسش، پوست تبدارم را آتش مي زند. نگاه کردن در اين چشم ها سخت است. عذاب آور است، اما اين عذاب را به جان مي خرم و خيرگي نگاهش را تحمل مي کنم.

romangram.com | @romangram_com