#شاه_شطرنج_پارت_122
-خوبه. پس حرفت يادت باشه تا به وقتش جبران کني!
دستم را زير بازويش مي اندازم و در حالي که در ساحل زيباي بوغاز قدم مي زنيم مي گويم:
-غذاش فوق العاده بود.
دست راستش را روي دست من مي گذارد و مي گويد:
-تازه کجاشو ديدي؟ پايه ديسکو هستي؟
تا موقعي که پدرم بود و خدا بود، نبودم؛ اما الان که هر دو رفته اند، هستم!
-آره. يه کم قدم بزنيم، بعد بريم.
به سمت ديگر هدايتم مي کند و مي گويد:
-قدم زدن بمونه واسه وقتايي که هوا گرم تره. هنوز کامل خوب نشدي.
سرم را روي بازويش مي گذارم و مي گويم:
-مرسي که به فکرمي. آخرش نفهميدم ما دوستيم يا دشمن!
حرکت نوازشگر دستش متوقف مي شود و در سکوت محض فرو مي رود.
ديسکوي بشيکتاش را مي شناسم. تعريفش را از امين شنيده بودم. برخلاف انتظارم موسيقي آرام و ملايمي در فضاي نيمه تاريکش پخش مي شود. جَوَش بيشتر عاشقانه و رمانتيک است تا شلوغ و شاد! ميزي در گوشه سالن پيدا مي کنيم و مي نشينيم. به پسر و دخترهاي حل شده در آ*غ*و*ش يکديگر نگاه مي کنم و به حال خوششان غبطه مي خورم.
صداي اميرحسين را کمي بلندتر از حد معمول مي شنوم.
romangram.com | @romangram_com