#شاه_شطرنج_پارت_104
توي دلم عروسي است! دستگيره در را مي گيرم. بازويم را مي گيرد. با تعجب نگاهش مي کنم.
-فکر نکن بي خيالت شدم. زود خوب شو. حالا حالاها باهات کار دارم!
بي توجه به قلب ضربان گرفته ام مي گويم:
-من جاي تو باشم صبر نمي کنم. شير حتي اگه پيرم باشه، بازم شيره!
لبخندي به قهقهه اش مي زنم و پياده مي شوم!
نمي دانم. نمي دانم که چند چنديم!
تمام درد و ناراحتي و خشمم را توي صدايم مي ريزم و با صداي گرفته و خش دارم داد مي زنم:
-انگار فراموش کردي مسئول فني اين جا تويي. همه تو رو به رسميت مي شناسن. من فقط مديرعاملم و نظارت مي کنم. خودت برو و با دست پر برگرد.
امين، پرونده را روي ميز مي کوبد و مي گويد:
-عزيز من. تو دعوتنامه اسم تو رو آوردن. زشته اگه نياي. مدير عاملشونم هست.
از جا بلند مي شوم و در حالي که توي آينه دستي، خودم را بررسي مي کنم مي گويم:
-وقتي بدون هماهنگي با من قرار ملاقات مي ذارين، نتيجش اين ميشه. من با احتشام جلسه دارم. نمي تونم بيام. فدايي رو به عنوان نماينده من با خودت ببر.
و بي توجه به غرغرها و اعتراض هايش از اتاق بيرون مي زنم. قرار ناهار با اميرعلي احتشام، فرصتي ست که از دست نخواهم داد!
با ديدن فضاي رويايي و شيک رستوران لوشاتو، به دست و دلبازي احتشام احسنت مي گويم. خرامان و آهسته به ميزش نزديک مي شوم. موهاي جو گندمي اش زير نور چلچراغ برق مي زند. به احترامم بر مي خيزد و صندلي را برايم جلو مي کشد. تشکر مي کنم و مي نشينم.
romangram.com | @romangram_com