#شاه_شطرنج_پارت_102

سرم را بالا مي گيرم و نگاهش مي کنم. گردنش را کج مي کند و مي گويد:
-از دست پويا نجاتت دادم!
همزمان بخاري و ضبط را روشن مي کند. موزيک لايت بي کلام، همراه گرماي مطبوع و دلچسب ماشين و برف هاي ريزي که مثل نمک بر سطح شهر پاشيده مي شود، دلم را، ذهنم را، روحم را به دوردست ها مي برد. به يک شب رويايي. شبي که عشقم را توي کلامم ريختم و به پويا بله گفتم. نه يک بار، هزار بار بله گفتم! نه براي يک لحظه، براي کل عمرم بله گفتم! حلقه الماس نشان نامزدي را بر دستم نشاند و همزمان سرانگشتانم را ب*و*سيد! هنوز از گرماي آن ب*و*سه ها داغم! هنوز از تب آن شب مي سوزم! هنوز مي سوزم. مي سوزم!
-راحتي؟
تکان مي خورم. پلک مي زنم! واقعيت، بي رحمانه و خشمگين بر جانم تازيانه مي زند. به صاحب صدا نگاه مي کنم. پلک مي زنم! هر چند دردناک، اما عميق نفس مي کشم.
-آره، ممنون!
از آينه پشت سرش را مي پايد و مي گويد:
-مي خواي بريم يه چيزي بخوريم؟
موبايلم را از کيفم در مي آورم و تماس هاي از دست رفته ام را چک مي کنم.
-نه، گرسنه نيستم. دلم يه دوش آب گرم مي خواد. بوي بيمارستان مي دم!
لبخند مي زند و مي گويد:
-باشه!
نگاهم را بين تک تک اجزاي صورتش مي چرخانم. اي کاش مي توانستم فکرش را بخوانم.
-امير؟

romangram.com | @romangram_com