#شاه_شطرنج_پارت_101
گره ابروهايش يکي يکي باز مي شوند. انگار همه چيز برايش يک تفريح خوشايند است. دستانش را به نشانه تسليم بالا مي برد.
-ببخشيد. قصد جسارت نداشتم ولي به نظرم بهتره انتخاب وسيله نقليه رو به عهده سايه بذاريم.
چشمان براقش را به من مي دوزد و مي گويد:
-ها سايه؟ چي مي گي؟
قطعا تحمل يکي از اعضاي خانواده احتشام آسان تر از بودن با پوياست.
سعي مي کنم لبخند بزنم.
-من با امير مي رم پريسا جان.
با نگراني مي گويد:
-ولي سايه ...
مي خندم.
-نترس. ما زبون همو مي فهميم. نهايتش دوباره يکيمون رو روي همين تخت ملاقات مي کني!
سرش را با تاسف تکان مي دهد و مي رود.
اميرحسين دستش را دور کمرم حلقه مي کند و زير گوشم مي گويد:
-يکي طلب من!
romangram.com | @romangram_com