#شاه_شطرنج_پارت_100

-اين دکترا که به جز غلو کردن کار ديگه اي بلد نيستن. وقتي من مي تونم رو پام وايسم يعني حالم خوبه و مشکلي ندارم!
نزديک تر مي شود. آشفتگي عمدي موهايش چهره اش را جذاب تر کرده.
-تو واقعا متوجه حال خرابت نمي شي؟
به فکر مي روم. به جز سوزش وحشتناک گلو، سنگيني در قفسه سينه، تنفس سخت و پر از زجر، درد در هنگام بلع، بي اشتهايي و تب و لرز مداوم و لرزش و ضعف در تمام بدن، مشکل خاصي ندارم!
سرم را تکان مي دهم.
-من خوبم. اگه از اين بيمارستان نجات پيدا کنم بهترم مي شم!
در نگاهش نمي دانم چيست. تعجب، ترحم يا تحسين. هر چه که هست دوست ندارم. کيفم را از دست پريسا مي قاپم و در حالي که سعي مي کنم بي حالي ام به چشم نيايد مي گويم:
-کي منو مي رسونه خونه؟
پريسا دستش را روي بازويم مي گذارد.
-بريم. پويا تو ماشين منتظره.
با جمله دومش، پاهايم به زمين مي چسبند. دو دل نگاهش مي کنم. با نگاه التماسش مي کنم. من و من مي کنم اما او دستم را مي کشد. اميرحسين راهمان را سد مي کند. اخم هايش همچنان در هم است اما از چشمانش شيطنت مي بارد.
-من مي رسونمش. شما تشريف ببرين.
پريسا خشمگين و عصبي مي غرد.
-چقدر هم که شما قابل اعتمادين! هر بار با شما بوده يه بلايي سرش اومده. اصلا مگه شما کار و زندگي ندارين؟ چي مي خواين از جون اين دختر بيچاره؟

romangram.com | @romangram_com