#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_75
پاییزان خیلی جدی گفت: «آقای محرابی، من به مادربزرگم هم گفتم که تصمیم ازدواج ندارم.»
«هیچ وقت؟»
«حالا که قصدی ندارم.»
آرش دست به سینه در صندلی فرو رفت و با لبخندی آسوده به او نگریست. «ولی من قصد ازدواج دارم.»
پاییزان وانمود کرد توجه چندانی به این مسئله ندارد. «مبارک باشه.»
«اما من قصد دارم با شما ازدواج کنم.»
پاییزان اخمهایش را درهم کشید. کم کم تحمل او غیرممکن می شد. «این مشکل شماست، چون من قصد ندارم ازدواج کنم و...»
آرش ابرویی بالا انداخت و لبخند زد: «خب؟»
پاییزان با حرص چنگال را روی میز کوبید. «اگر هم بخوام ازدواج کنم، به طور حتم و تحت هیچ شرایطی با شما ازدواج نمی کنم.»
«چرا؟» و با سماجت به او خیره شد.
پاییزان کلافه شده بود. به طور حتم آرش نمی توانست از او خوشش آمده باشد. تمام مدت در حال توهین کردن و ایراد گرفتن بود.
«اصلا نمی فهمم... چرا اینقدر به این موضوع اصرار داری؟»
romangram.com | @romangram_com