#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_393


پاییزان امتداد آن را گرفت. سپس ناباورانه لبخند زد.

- اونا اینجا هستند!

با هیجان به آسمان خیره شد. جز ستاره های خودشان، هیچ ستاره پر نور دیگری در آسمان وجود نداشت. انگشتهای کوشا به انگشتهایش قفل شد. چشمهایش را بست و بی اراده یاد آرش خاطرش را پر کرد. با تعجب دریافت خاطره آرش در ذهنش رفته رفته غبارآلود و محو می شود. احساس غریبی بود. بی آنکه او کوچک ترین اراده ای در بازی سرنوشت داشته باشد آرش آمده بود و رفته بود و حالا هم به راحتی داشت فراموش می شد. پاییزان هیچ گاه نمی فهمید چشمهای ساحره وارش هیچ وقت از صحنه دل آرش پاک نشد. هیچ وقت کسی به او نگفت آرش برای همیشه به ایتالیا برگشت، اما قاب عکس پاییزان تا روز آخر عمرش روی میز کارش باقی ماند. عکسی از زنی با چشمهای طلایی که هرگز راجع به آن با کسی صحبت نکرد.

خانم و آقای افشار قدم زنان پشت سر آن دو رسیدند.

خانم افشار با نگرانی گفت:

- افشار... آنجا را ببین. او کیه کنار غزل نشسته. نکنه کسی مزاحمش...

با نگاه به چهره خونسرد و خوشنود پیرمرد ساکت شد. با سوءظن پرسید:

- می شناسیش؟

- بله، کوشاست.

خانم افشار با حیرت به آن دو نگاه کرد. با لحن مشکوکی پرسید:

- کار توست؟

آقای افشار بی آنکه نگاه از آن دو برگیرد گفت:


romangram.com | @romangram_com