#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_394

- فکر می کنم.

خانم افشار خندید.

- ای پیرمرد بدجنس!

لبخندی از سر رضایت بر لبهای آقای افشار نشست.

- موافقی باز هم قدم بزنیم؟

خانم افشار نگاهش به سوی آن دو کشیده شد. مِن مِن کنان گفت:

- ولی، آخه...

- خسته شدی؟

لحنش طعنه آمیز بود.

- معلومه که خسته نشدم. هرچه باشه تو مسن تری!

- پس می آیی؟

- البته که می آم. بهتره بریم تا معلوم شه چه کسی زودتر خسته می شه.

باز باد سردی میان موهای پاییزان رخنه کرد و آنها را پریشان کرد. چشمهایش را باز کرد. دست کوشا برای کمک در بلند شدن به سویش دراز شده بود.

romangram.com | @romangram_com