#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_392
آقای افشار دست او را گرفت و به سمت ساحل راهنمایی کرد. خانم افشار که زیر لب می خندید دست پیر شوهرش را آرام نوازش کرد و لبخند پر مهری به لب آورد.
پاییزان تنها نشسته بود و به دریا نگاه می کرد. چند دقیقه پیش پدربزرگ و مادربزرگ را دیده بود که دست در د ست هم قدم می زدند و خانم افشار به نظر کمی معذب می آمد، ولی نشانه هایی از هیجان در صورتش دیده می شد. با حسرت مسیر آن دو را تعقیب کرد و آهی کشید و باز به دریا خیره شد. این طور به نظر می رسید که مهتاب، پولکهای نقره ای زیبایی به آب هدیه داده که چشمک زنان می درخشیدند. لبخندی زد و دستهایش را زیر بغل فرو برد.
با شنیدن صدای گامهایی که در ماسه ها فرو می رفت بی اختیار قلبش فرو ریخت. احساس کرد نفس در سینه اش حبس می شود. چشمهایش را بست. چقدر صدای قدمها برایش آشنا بود. سوز سردی میان موهایش خزید و آن را روی صورتش پراکند. قدمها نزدیک تر می شد. آهنگ این گامها را می شناخت. آرام در دل شمرد: یک... دو... سه... یک... دو... سه... موج گرم و مطبوعی اطرافش را فراگرفت. کسی کنارش نشست و آرام زیر گوشش زمزمه کرد:
- سلام پاییزان.
هرم داغی به صورتش هجوم برد. چشمهایش را باز کرد و به او نگاه کرد. آن قدر نزدیک، آن قدر واقعی... درست مثل یک رویا. چشمهایش در تلألو اشک می درخشید. دستش را بلند کرد و به روی صورت او کشید. چشمهایش، گونه ها و به لبها که رسید متوقف شد. زیر لب زمزمه کرد:
- سلام کوشا.
کوشا دستش را بلند کرد و دست او را روی لبهایش فشرد و بوسید.
- چطور فهمیدی من اینجام؟
نگاهش یک لحظه از او جدا نمی شد.
- دنبال ستاره ات آمدم!
صدایی در سرش پیچید، صدایی از دوردستها، صدایی از قلب یک افسانه. صدا می پیچید... ستاره...
آهی از سر افسوس کشید و سرش را به سوی آسمان بلند کرد. مدتها بود ستاره هایشان را گم کرده بود. از همان زمانی که... از همان زمانی که... پیشانی اش گره خورد. حتی زمانش را هم به یاد نمی آورد. چشمهایش جستجوگرانه در آسمان حرکت می کرد، اما او هیچ چیز نمی دید. احساس کرد می خواهد گریه کند. سینه اش تنگ و تنگتر می شد و قلبش را می فشرد و راه نفسش را می بست. دستی به سوی آسمان بلند شد و باز در گوشش زمزمه کرد:
- اینجا رو نگاه کن.
romangram.com | @romangram_com