#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_391
آقای افشار با نگاه او را که آرام آرام دور می شد بدرقه کرد.
- خدا را شکر، حالش به نظر خوب می رسه. درست مثل گذشته ها.
پس از سکوتی شیرین، آقای افشار بی مقدمه پیشنهاد داد تا کمی در هوای آزاد پیاده روی کنند.
خانم افشار با حیرت به او نگریست.
- چه کار کنیم؟ قدم بزنیم؟ این موقع شب؟
و خنده تحقیرآمیزی سر داد.
- مگه ایرادی داره خانم! برای سلامتی مان هم خوبه.
- ولی عجیبه.
- عجیبه؟ عجیبه که من و شما با هم در ساحل قدم بزنیم؟
خانم افشار که دستپاچه به نظر می رسید مِن مِن کنان گفت:
- ولی، ولی افشار...
باز خندید، ولی این بار از سر حیرت و هیجان. نخستین بار بود که طی دوران زناشویی طولانی شان همراه شوهرش قدم می زد.
romangram.com | @romangram_com