#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_390

- پس چرا به من نگاه نمی کنی ساحره، می خوام خاطره چشمهای طلایی ات تا ابد در قلبم بمونه.

- نه آرش...

و سربرنگرداند.

آرش به او نگریست هق هق گریه امانش را بریده بود. هیچ حرفی برای گفتن باقی نمانده بود. زیر لب نام ساحره را تکرار کرد. سرش را بالا گرفت و به آسمان سرخ نگریست. هنگامی که سر فرود آورد همه جا در پس اشک تار شده بود. خداحافظی در کار نبود. به سختی رویش را برگرداند و به سرعت دور شد.

پاییزان چند دقیقه با حالتی عجیب به حلقه ازدواجش نگریست. گویی برای نخستین بار بود آن را می دید. آرام حلقه را از انگشتش درآورد و کنار حلقه آرش گذاشت. از جا برخاست. آفتاب کم کم غروب می کرد.

موج خشمگینی به سمت پاییزان هجوم آورد. هنگامی که دوباره به محل حلقه ها نگریست اثری از آنها مشاهده نکرد...

__________________

پاییزان با سرخوشی گفت:

- مادربزرگ من به کنار ساحل می رم.

- ولی، ولی هوا سرده عزیزم.

سپس مکثی کرد. به آن چهره شاداب و رها شده از غم نگریست. پاییزان تغییر کرده بود و او خوشحال بود.

- منظورم اینه که لباس گرم بپوشی، نمی خوام مریض بشی.

پاییزان با محبت لبخندی بر لب آورد و ژاکت گرمی پوشید. مانند زندانی ای که از رنج زنجیرهای ناخواسته رها شده، احساس سبکی و راحتی می کرد. احساس می کرد قادر است تمام راه را تا کنار دریا پرواز کنه. با خوشحالی اندیشید کابوسهای گذشته به پایان رسیده و زن مو طلایی غمگین به گوشه ذهنش تبعید شده. حالا چنان با او احساس غربت می کرد که گاهی حتی از خاطر می بردش. نمی دانست از چه زمانی کسالت و رخوت از تن خسته او رخت بربسته بود. نمی دانست و برایش مهم نبود. خوشحال بود و همین هم به نظر کافی می رسید.

romangram.com | @romangram_com