#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_389
اشکهایش روی گونه غلتید. به حلقه اش نگاه کرد و آن را از انگشتش درآورد و کنار پاییزان گذاشت. نمی دانست با فرو غلتیدن نخستین اشک دیگری قادر به مهار آن نخواهد بود. نمی دانست این بغض فرو خورده دیگر تسلیم نمی شود. اشکهایش را با نوک انگشت سترد و گفت:
- من به آنجا برمی گردم. ولی همیشه به یادت می مونم.
برخاست، لرزان و با اندوه دستهایش را زیر بغل فرو برد.
پاییزان نخواست به او نگاه کند. دوست نداشت آرش را چنین شکسته و متزلزل به خاطر بسپارد. از او نقش قشنگی از پسری خوش قیافه در ذهنش حک کرده بود، پسری که لجوجانه ادعا می کرد دوستش دارد. دوست داشت هنگام به خاطر آوردن آرش او را با همان سماجت و عشقی به یاد آورد که همیشه می ترساندش، نه این مرد شکست خورده.
صدای آرش بریده بریده و گاهی فرو خورده در اشکهایش به گوش او می رسید.
- برای ظلمی که در حقت کردم... برای این همه زجری که کشیدی و من مسببش بودم منو ببخش... می دونم تقاص کارهام رو پس می دم... منو ببخش پاییزان.
- آرش، من می دونستم که ما به درد هم نمی خوریم. ما در دو راه قدم می گذاشتیم، دو راه متفاوت. دو راه خیلی دور، خیلی دور...
آرش سرش را به سختی تکان داد. چرا پاییزان همیشه این طور حرف می زد، چرا نمی توانست هیچ وقت از حرفهای او چیزی درک کند. با تأثر اشکهایش را سترد و با صداقت گفت:
- می دونم، در طول زندگی مشترکمون هیچ وقت حرفهات رو نشنیدم. اگر هم می شنیدم به حافظه نمی سپردم. آن قدر در خودم غرق بودم که جز خودم و افکارم هیچ چیز را نمی دیدم... من خیلی پشیمونم، خیلی. می دونم آن قدر از من متنفری که حاضر نیستی برای یک بار یا شاید آخرین بار به من نگاه کنی... می دونم کار بزرگیه از تو بخوام من رو ببخشی... ولی...
و خاموش شد. ای کاش این بغض لعنتی دست از سرش برمی داشت.
پاییزان زمزمه کرد:
- من از تو متنفر نیستم آرش، خیلی وقت پیش تو رو بخشیدم.
romangram.com | @romangram_com