#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_388

پاییزان با صدایی محزون، بی آنکه به او بنگرد گفت:

- دلم برای اینجا تنگ شده بود... آن قدر که می تونم ساعتها بهش خیره نگاه کنم.

آرش لبخند بغض آلودی زد و در جدال با خود برای صحبت کردن و برای آنچه باید می گفت و هنوز توانش را نیافته بود، بغضش را فرو خورد. زمانی طولانی گذشته بود که چنین تصمیمی گرفته بود. حالا در حالی که چند قدمی با او فاصله داشت جرأت خود را از دست داده بود. مِن مِن کنان، در حالی که به سختی نفس می کشید توانش را جمع کرد و گفت:

- من تو رو خیلی آزار دادم پاییزان، من، من...

و ساکت شد. چیزی در گلویش راه نفسش را بسته بود و چشمهایش را اشکهای داغ پر کرد. می دانست بغضی که در گلویش سنگینی می کند کوله باری است از سی و سه سال زندگی، از خاطرات تلخ. از خشمهای فرو خورده، اشتباهات جبران ناپذیر، از دلتنگی و غرور نابخشودنی که هیچ گاه اجازه بروز نیافته بود. حالا در مقابل عظمت دریا و زن جوانی با چشمهای طلایی- درست هم رنگ غروب خورشید و برگهای خشک پاییزی- سرسختانه تقلا می کرد تا بشکند. اشک در چشمهایش لرزید. چشم به نیم رخ زیبای او دوخت. موجی سر به ساحل کوباند و فرو ماند.

- پاییزان، وقتی به ایتالیا برگشتم خیلی فکر کردم، راجع به خودمون...

مکثی کرد و سر به زیر انداخت:

- من یا هر ## دیگه ای حق نداریم شخصی رو برای ارضای خودخواهیمان، برای سرپوش گذاشتن روی ناتوانیمان تا این حد آزار بدهیم... من این رو فهمیدم. دیر فهمیدم، ولی فهمیدم.

صدایش خاموش شد. با مهربانی چشم به او دوخت. صورت پاییزان، بی هیچ تغییری هنوز رو به دریا بود.

باز با بغض خود جنگید. با اشکهایش جنگید و سعی کرد چیزی که به خاطرش به آنجا آمده را بگوید.

- وقتی فهمیدم چقدر مقصرم، سعی کردم بهترین راه رو انتخاب کنم... برای همین برگشتم...

باد سردی که وزید موهای او را پریشان کرد. پاییزان شال را محکم تر دورش پیچید.

- فقط می خوام... منو ببخشی.

romangram.com | @romangram_com