#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_387


- خواهش می کنم.

پیرمرد با صدایی لرزان گفت:

- برو آرش... او کنار ساحل نشسته. می تونی همان جا باهاش صحبت کنی.

آرش بی آنکه تأمل کند از جا برخاست. نگاهی حاکی از سپاس به آقای افشار انداخت و سریع از در خارج شد.

صدای فریاد خانم افشار به گوش رسید که شوهرش را سرزنش می کرد.

__________________

آرش به سرعت قدمهایش افزود. پاییزان را کنار ساحل پیدا کرد. لحظه ای ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد. قدمهایش روی ماسه ها نقشی محو از خود به جا گذاشته بود. کنارش رسید. چند لحظه مبهوت به او خیره ماند، سپس زیر لب نامش را زمزمه کرد. متوجه شد موهای پاییزان به رنگ قبل از ازدواجشان برگشته و مثل ابریشمی مشکی، هاله صورت وی را پوشانده. آرام کنارش نشست. پاییزان بی آنکه یکه بخورد، مبهوت شود و یا حتی تعجب کند آهسته سلام کرد. در چشمهای طلایی رنگش که به دریا خیره مانده بود، خاطره ای دور قابل رویت بود.

- حالت بهتره؟

او سری به علامت تأیید تکان داد. خودش هم نمی فهمید چطور از دیدن او، هیچ احساسی پیدا نکرده یا متعجب نشده بود، گویی انتظار ورودش را می کشید مانند اتفاقی که باید می افتاد و حالا افتاده بود.

صدای آرش او را به خود آورد.

- اینجا به تو آرامش می ده، درسته؟

و به تلخی اندیشید مدتهای مدید بود که می دانست پاییزان به دریا و امواج زیبایش علاقه مند است، ولی همیشه آن را ندیده می گرفت. تنها به این دلیل که خودش از دریا متنفر بود. این آبی بی کران همیشه او را می ترساند.


romangram.com | @romangram_com