#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_386
- می خواهم ببینمش.
چیزی در او تغییر کرده بود.
خانم افشار پاسخ داد:
- نه، امکانش نیست. ممکنه دیدن تو باعث یادآوری صحنه های ناخوش آیندی برایش بشه و این برای غزل به شدت مضره!
رنگ آرش سپید شد و عضلات صورتش منقبض شد، ولی با صدایی آرام تکرار کرد:
- باید ببینمش... اگه حالش مساعد نبود فوری برمی گردم و مزاحمش نمی شم.
خانم افشار لجوجانه گفت:
- حرفش را هم نزن.
چشمهای آرش به سمت آقای افشار برگشت و به او خیره ماند.
- تمام این مدت در تنهایی فکر کردم. لحظه ای از یادش غافل نبودم. تصمیمی گرفتم و می خوام او رو مطلع کنم... فقط همین.
خانم افشار با لحنی پرخاشگرانه میان صحبت او پرید و گفت:
- دیگه چه بلایی مانده که می خواهی به سرش بیاری؟ این بار تصمیم گرفتی چه نقشی بازی کنی؟ هنوز هم شرم نمی کنی... خجالت نمی کشی؟
چشمهای آرش هنوز به چشمهای آقای افشار خیره مانده بود. مثل اینکه هیچ کدام از صحبتهای خانم افشار را نشنیده بود. تکرار کرد:
romangram.com | @romangram_com