#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_385
زنگ در به صدا درآمد. آقای افشار در حال مطالعه مجله بود. آن را کناری گذاشت و به سمت در رفت و آن را باز کرد. چند لحظه سکوت شد، سپس با حیرت گفت:
- آه تو برگشتی!
آرش پشت در ایستاده بود.
- دیروز برگشتم.
نفس عمیقی کشید و به پیرمرد نگریست. از زمانی که پاییزان را در بیمارستان بستری کرده بود حال خودش هم وخیم بود. مثل دیوانه ها می خواست هر لحظه و هر دقیقه پاییزان را ببیند. چون امکان پذیر نبود اعصابش آسیب پذیر شده بود. عاقبت با اصرار و پافشاری مادرش به ایتالیا برگشت تا دور از پاییزان منتظر بهبودش شود.
آقای افشار با اکراه او را به داخل خانه دعوت کرد. آرش متوجه حالت غیردوستانه وی شده بود و اوج آن را زمانی احساس کرد که خانم افشار با سلامی خشک به آن دو پیوست. جو حاکم سرد و رسمی بود. سکوتی طولانی به اتاق پذیرایی سایه افکنده بود. آرش با چشمهایی که نمی شد چیزی از آن خواند به نوبت از یکی به دیگری نگاه کرد.
خانم افشار مثل همیشه با صلابت صحبت را آغاز کرد و مستقیم به اصل مطلب پرداخت.
- غزل به استراحت احتیاج داره و ما به توصیه دکتر به اینجا آمدیم و باید تا بهبود کاملش هم اینجا بمانیم.
آقای افشار در تأیید صحبت همسرش اضافه کرد:
- او باید اینجا باشه، کنار ما، این مکان به او آرامش می ده و ما هم نیازهایش را برطرف می کنیم.
آرش حرفی نزد و سر به زیر انداخت. حالت غریبی داشت که دل پیرمرد را می لرزاند. نمی دانست او چه فکری در سر دارد و به چه می اندیشد.
آرش سربلند کرد و با چهره ای درهم گفت:
romangram.com | @romangram_com