#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_384
پرستاری پاییزان را برد تا قدم بزند.
آقای افشار گفت:
- ما فقط همین یک نوه را داریم. نه فرزندی و نه خویشاوند نزدیک دیگری. سهم من و همسرم تنها همین یک دختر است که او هم به این حال دچار شده.
بغض در گلوی پیرمرد سنگینی می کرد. به اطرافش نگاه کرد و گفت:
- غزل همه زندگی ما بوده و هست. شادی خانه ماست. همه امیدمان است... اگه او از دست بره ما هم خواهیم مرد. عشق زیاد به او چشممان را کور کرد. فکر کردیم درست ترین و بهترین تصمیم را برایش گرفتیم. فکر کردیم داریم خوشبختش می کنیم. باور کنید دکتر... ما می خواستیم حرف ما را بپذیره. او را از نامزدش جدا کردیم و به زور به عقد آرش درآوردیم. نمی دانستیم این مرد آن قدر موذی است.
پیرمرد سرش را بین دو دست گرفت و ادامه داد:
- همه ما او را در این ورطه ای که برایش به وجود آوردیم تنها رها کردیم. من که هنوز خودم را نمی بخشم. همسرم هم حالی بهتر از من نداره، بیشتر از من هم خودش را سرزنش می کنه. وقتی آرش به ما گفت غزل دچار افسردگی شدید شده، نمی دانست از چه زمانی، دلیلش را هم نمی دانست. شاید هم می دانست و نمی خواست بگه...
دکتر دستی به پشت او زد و گفت:
- سرزنش و خودخوری بی فایده است. اتفاقی است که افتاده. باید کمک کنید تا گذراندن این شرایط برایش آسان تر بشه. هیچ ## بیشتر از خود او رنج نمی بره. ماندنش را دیگر در این بیمارستان ضروری نمی دانم. اگر امکانش را دارید به منطقه ای خوش آب و هوا ببریدش، دور از اضطراب و قیل و قال شهر، فقط تحت فشار قرارش ندید. اجازه بدید هر کار می خواهد بکند. خلاصه کلام راحتش بگذارید. تصمیم گیری در رابطه با زندگی مشترکش را به عهده خودش بگذارید. می خواهم بگویم، سعی کنید در هیچ کدام از مسایل خصوصی اش دخالت نکنید... مطمئن باشید اگه به کمک شما احتیاج پیدا کنه، خودش این موضوع را پیش می کشه.
در طول هفته بعد، آقای افشار مقدمات سفرشان را به شمال فراهم کرد. آنها در ویلایی زیبا نزدیک ساحل دریا اقامت گزیدند. پاییزان ساکت بود. احساس کرخی و میل به خواب هنوز در او وجود داشت، ولی به توصیه دکتر، سعی در مبارزه با امیالی داشت که او را هرچه بیشتر به سمت بی خبری پیش می برد. دوست نداشت با کسی صحبت کند. سؤالات را تنها با حرکت سر پاسخ می داد.
خانم و آقای افشار از دور، بی آنکه وجودشان برای وی محسوس و مزاحم باشد مراقبش بودند. او ساعتهای متمادی کنار ساحل می نشست و به صدای امواج گوش می سپرد و در جنگ سختی که با ذهنش داشت سعی می کرد به خودش آرامش ببخشد و افکار مغشوشش را مرتب کند.
romangram.com | @romangram_com