#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_383


عاقبت با توجه به وضعیت ناهنجار جسمی و روحی اش او را با اکراه و به ناچار به اورژانس بیمارستان برد. رنگ پاییزان مثل جسدی به سفیدی می زد و از نظر روحی بسیار پریشان و عصبی بود. پزشکان دست به کار شدند و با توجه به افسردگی شدید، به او گفتند بهتر است پاییزان در بیمارستان روانی بستری شود. آرش با چشمهای گشاده شده و خیره به آنان نگریست، سپس خنده ای عصبی سر داده بود. معلوم بود چه می گفتند؟ بیمارستان روانی! بیمارستان روانی! چه مزخرفها! سپس با خشونت تأکید کرده بود همسرش هیچ مشکلی ندارد و به خاطر ضعف جسمانی است که به بیمارستان آورده شده، همین... اما برخلاف انتظار آرش، زدن سرم و مراقبتهای اولیه نه تنها به حال پاییزان مفید نبود، بلکه به نظر می آمد حالش به وخامت گراییده. هیچ ## را به خاطر نمی آورد. خنده ها و قهقهه های بی مورد و سپس گریه های طولانی اش هر کسی را می ترساند. گاهی چنان از خود بی خود می شد که صدمات سختی به خودش و هرچه اطرافش بود وارد می کرد. آرش باز هم نمی خواست حرف دکترها را جدی بگیرد. نمی خواست بیماری ساحره عزیزش را باور کند، دکترها عادت دارند شلوغش کنند و از کاه، کوه بسازند... ولی پس از مدتی از این دکتر به آن دکتر رفتن و از این مطب به مطب دیگری رفتن، سرانجام واقعیت بر او روشن شد و قبول کرد همسرش را در بیمارستان روانی بستری کند. جواب قانع کننده ای از هیچ ## نمی شنید. طول درمان مشخص نبود و داروهای پاییزان که از خوردن آن امتناع می کرد، هر روز قوی تر از پیش می شد. او مجبور شد وضعیت پاییزان را به اطلاع خانم و آقای افشار برساند. آن دو با پریشانی به ایران برگشتند. سهند نامه ای فرستاد تا اگر اتفاقی افتاده به او خبر بدهند، امکان بازگشت برایش وجود نداشت، چون قرار بود همراه خانواده ساشا و چند نفر از تجار بزرگ سفری به سواحل غربی انگلستان داشته باشند.

وضع روحی پاییزان چنان وحشتناک بود که با دیدن هر شخصی که به نظرش آشنا می آمد، حتی از فاصله دور، جیغهای بلند و گوشخراش می کشید و در گوشه ای از اتاق با وحشت کز می کرد و می گریست. به همین دلیل، دکترها هرگونه ملاقاتی را برای او ممنوع کرده بودند.

آرش گیج و سردرگم بود. فکر و خیال لحظه ای آرامش نمی گذاشت. هر وقت چشمهایش را می بست یا چهره فرتوت و شکسته خانم افشار را مقابلش می دید یا همسر زیبایش را که به پوست و استخوانی تبدیل شده بود. شب و روز مفهومش را برای او از دست داده بود. با حال و روزی خسته به عواقب زندگی اش فکر می کرد، به سهمش و به اشتباهاتش که برای نخستین بار در طی چند سال زندگی زناشویی به آن اعتراف می کرد، به حرفهای دکتر که به او گفته بود و او آنها را جدی نگرفته بود، به رنج و عذابی که این زن جوان را به آن گرفتار کرده بود و به الفاظ درهمی که در سرش دایره وار می چرخید.

__________________

- حالت بهتره بابا؟

این آقای افشار بود که با مهربانی حال پاییزان را می پرسید. پاییزان خیره به او نگاه کرد، سپس با تبسمی آشنا سرش را فرود آورد. صدای دکتر او را به خود آورد.

- حالش از چند ماه قبل خیلی بهتر شده آقای افشار.

سپس کنار آنان نشست و گفت:

- صبحتان به خیر.

آقای افشار لبخند زد و گفت:

- صبح شما هم به خیر. به نظر من و همسرم هم او بهتر از قبل به نظر می رسه.

و ساکت شد.


romangram.com | @romangram_com