#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_382

- متأسفم، آرش منظوری نداره... او...

ولی هیچ کلامی برای توجیه رفتار آرش نیافت.

آرش خنده ای عصبی سر داد و گفت:

- که این طور، پس خیلی متأسفی که درست سر موقع رسیدم و اجازه ندادم بازی شکل بگیره... خیلی متأسفی دست یک زن هر جایی رو برات رو کردم.

- آرش بس کن... مینو، مینو منو ببخش، آرش...

- تا کجا سقوط کردی پاییزان که از چنین موجودی طلب بخشش می کنی، او با نقشه وارد زندگی ما شده و حالا تو...

مینو که حیران جر و بحث و حرفهای عجیب مرد بود دستگیره در را فشرد. دیگر بیشتر از این نمی توانست تحمل کند. هیچ ## متوجه او نبود در را باز کرد و فوری از خانه خارج شد به سرعت قدمهایش افزود. باید هرچه زودتر از آنجا دور می شد.

__________________

آرش در دفتر کارش نشسته بود و از پنجره رو به خیابان بیرون را نگاه می کرد. برخلاف تلاشی که می کرد قادر نبود افکارش را روی هیچ چیز متمرکز کند. گاهی زیر لب چیزهایی می گفت، سپس با عصبانیت دستش را روی میز کوبید.

هنگامی که منشی اش در اتاق را باز کرد فریاد کشید:

- با من کاری نداشته باشید و هیچ تلفنی رو هم وصل نکنید.

بی حال روی صندلی نشست و سرش را میان دو دست گرفت. بغضی سخت راه گلویش را بسته بود. بغضی فرو خورده و عصیان گر. کف دستهایش را روی گیجگاهش فشار داد. بی اختیار به یاد نخستین باری افتاد که آن چشمهای طلایی رنگ را دیده و در جادوی آن همه چیز را فراموش کرده بود. چرا به این روز افتادی؟ چرا با من و خودت این طور کردی؟ قلب من که در گرو سحر چشمهای تو مانده! دستهایش را محکم تر روی گیجگاهش فشرد.

از روزی که مینو را از خانه بیرون کرده بود متوجه تغییرات ناخوش آیندی در پاییزان شده بود. فهمید که او پنهانی قرصهای دکتر را بیش از اندازه مصرف می کند. این دیگر خارج از تحملش بود. تمام داروها را از خانه جمع آوری کرد و دور ریخت. اما اثر قطع ناگهانی دارو نمایان شد. میل به غذا خوردن از بین رفت. افکار مغشوش و آزاردهنده ذهنش را پوشاند و اضطرابی که به نظر تمام نشدنی می آمد وجودش را پر کرده بود. پاییزان بسیار شکننده و نامتعادل شده بود. ترسی همراه با نفرت در چشمهای طلایی رنگش قابل رویت بود. هیچ رغبتی به زندگی نداشت. هرگاه آرش قصد نزدیک شدن به او را داشت چنان حالتی به او چیره می شد که منصرفش می کرد.

romangram.com | @romangram_com