#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_381
مینو که سعی می کرد حرفهای او را هضم کند گفت:
- من با پاییزان درددل می کردم... هیچ مشکل غیراخلاقی بین من و نامزدم وجود نداره. مواظب حرف زدنتون باشید.
آرش با استهزا لبخندی بر لب آورد و گفت:
- این هم یک بازی جدیده... این طور نیست؟
و با خشونت به سمت پاییزان رفت.
- مگه به تو تأکید نکرده بودم مواظب رفت و آمدهات باشی. هان؟ ولی حرف آدمیزاد به گوشت نمی ره؟ تا کی می خوای به حماقتهات ادامه بدی. تا کی؟
مینو متأثر شد. بدن پاییزان مثل بید می لرزید و چشمهایش هر لحظه گشادتر از قبل می شد و نمی توانست حتی کلمه ای حرف بزند. مینو با هر سختی بود دهان باز کرد.
- تقصیر منه، من از او خواستم واسطه بین من و نامزدم بشه.
فریاد آرش حرف او را قطع کرد، با صدایی خشن گفت:
- تو هرزه در کار من دخالت نکن... من شمارو خوب می شناسم. برای یک دسته اسکناس حاضر به هر کاری هستید. تو می خواستی با نقشه ای ماهرانه، پای زن منو به خانه آن مردک یک لاقبا باز کنی. فکر می کنی با چه کسی طرفی! زرنگ تر از تو نتونستند منو بازی بدهند.
و به سمت مینو رفت. بازوی او را گرفت و به سمت در هل داد.
پاییزان در حالی که اشک از چشمهایش جاری بود خود را میان آن دو انداخت. با تأسف به صورت مینو نگریست که از خشم کبود شده بود. گفت:
romangram.com | @romangram_com