#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_379
پاییزان حرفهای او را نمی شنید. با هراس به پشت سر مینو خیره مانده بود. تمام حرفهای مینو از بالای سرش گذشته بود و او هیچ کدام را نشنیده بود. تصویر مردی که با پوزخند و دست به سینه به در اتاق تکیه داده بود، او را در جا میخکوب کرده بود.
مینو که متوجه حالت غیرعادی او شده بود مسیر نگاهش را دنبال کرد و به پشت سر خود نگریست. چنان حالت تمسخری در نگاه مرد موج می زد و چنان چهره اش برافروخته بود که او ناخودآگاه از جایش بلند شد و سلامی بی اختیار زیر لب راند.
پاییزان سعی کرد بر خودش مسلط باشد، ولی لرزش دستانش را نمی توانست پنهان کند. مِن مِن کنان گفت:
- ایشون، دوستم مینو هستند.
نمی دانست آرش از چه زمانی وارد خانه شده و از کجای صحبتهایشان را شنیده، ولی می توانست آتشفشان خشم را در زیر ظاهر آرام او احساس کند. آرش قدم زنان و خونسرد به آن دو نزدیک شد. پاییزان بی اختیار دستش را به قسمت سیلی خورده صورتش کشید.
- به به، خانم مینو، تا به حال افتخار آشنایی با شما رو نداشتم.
مینو که جو سنگین حاکم بر فضا رویش تأثیر گذاشته بود بی اختیار احساس ترس و دلهره کرد. با لکنت گفت:
- بله... من تازه با پاییزان جان آشنا شدم.
آرش چشم به صورت خیس از اشک و چشمهای قرمز او دوخت و با طعنه گفت:
- به نظر دوستی شاد و هیجان انگیزی می آد.
مینو که متوجه کنایه آرش شده بود، فوری گفت:
- برای من مشکلی پیش آمده... خواستم با پاییزان مشورت کنم...
romangram.com | @romangram_com