#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_378

دلیل این همه بی تابی او حالا برایش روشن شده بود. گریه مینو شدت گرفت.

- امروز صبح به خانه شون رفتم. از رفتارم عذرخواهی کردم، ولی او حتی نخواست به حرفهام گوش بده. مثل بچه ها با من لجبازی می کرد. هرچی سعی کردم دلیل رفتارم رو برایش توضیح بدم او فقط حرف خودش رو تکرار می کرد. می گفت حق نداره زندگی منو تباه کنه و حاضر نیست یک اشتباه رو دو بار مرتکب بشه. گفتم زندگی خودمه، دوست دارم آتیشش بزنم، ولی اون باز هم حرف خودش رو تکرار می کرد... نمی دونم، نمی دونم... مرتب خودم رو سرزنش می کنم که نتونستم به خودم مسلط باشم و زندگی قشنگم رو با دستهای خودم خراب کردم.

مینو با دستمال صورت خیس از اشکش را پاک کرد.

- کاری از دست من ساخته است؟

پاییزان به خوبی می دانست این جمله را فقط برای ابراز همدردی با او به زبان آورده. مشخص بود در این قضیه نمی تواند دخالتی کند. اگر هم شخصی مجاز به دخالت بود به طور حتم آن شخص نمی توانست او باشد. نگاه خیره و عجیب مینو او را متوجه خود کرد.

- بله، کاری هست که فقط شما می تونید برای من انجام بدید. نمی خوام کوشا رو از دست بدم.

نفس در سینه پاییزان حبس شد و هیجان و اضطراب ضربان قلبش را بالا برد.

مینو ادامه داد:

- شما با او صحبت کنید... پس از تمام مشکلاتی که بینتون به وجود آمده او برای شما و حرف شما از هر شخص دیگه ای در زندگیش بیشتر ارزش قائله. خواهش می کنم با او صحبت کنید. براش راجع به من بگید، می دونم حرف شما رو قبول می کنه... مطمئنم به هر ## جواب منفی بده، به شما نمی ده. خواهش می کنم... او گفت پروژه ای گرفته و برای انجامش به شمال می ره، گفت امشب عازم شماله و برای مدت نامعلومی تصمیم داره آنجا اقامت کنه. خواهش می کنم تا فرصت باقیه باهاش صحبت کنید. شما می تونید منصرفش کنید... خواهش می کنم...

پاییزان غافلگیر شده بود و این از حالت چهره اش مشخص بود.

- مینو جان، من نمی تونم این کار رو بکنم. شما باید خودتون به نتیجه برسید یا از افراد باتجربه فامیلتون بخواهید پا در میانی کنند... من... نه، نمی تونم.

مینو با بیچارگی دستهای او را در دست گرفت. نگاهش چنان وحشتی در خود داشت گویی آخرین ریسمان امیدش در حال پاره شدن بود. به شدت سرش را تکان داد و گفت:

- نه، فقط شما می تونید... او وقتی فکر کنه کاری درسته به حرف هیچ ## اهمیت نمی ده. افراد فامیل کاری از دستشون برنمی آد، ولی شما می تونید. می دونم هنوز هم روی او نفوذ دارید. خواهش می کنم... خواهش می کنم، فقط یک تلفن کوتاه، فقط با او صحبت کنید و بگید اشتباه می کنه. بگید من می تونم خوشبختش کنم، بگید...

romangram.com | @romangram_com