#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_377


- آه...

چیز دیگری به ذهنش نرسید.

__________________

حرفهای مینو وحشتناک بود و دلش را به درد آورده بود.

مینو بغضش را فرو خورد و با لحن محکمی گفت:

- ولی من هم بی کار ننشستم. به خانه شان رفتم و تمام چیزهایی که فهمیده بودم را بی کم و کاست گفتم. مادرش سعی کرد متقاعدم کنه که اشتباه می کنم، ولی کوشا کلمه ای در دفاع از خودش نگفت. با سکوت آزاردهنده اش حرفهای من رو تأیید کرد. عصبی شده بودم. حرفهای نامربوط می زدم. دلم می خواست او جلو بیاد و دستهای منو در دست بگیره و بگه اشتباه می کنم، بگه دوستم داره... نمی دونم، بهانه ای بیاره. از دلم دربیاره، گفتم پست تر و بی احساس تر از اون ندیدم. گفتم اگه به سنگ آن قدر محبت می کردم به صدا درآمده بود. مادرش هم گریه می کرد... او هیچ چیز نگفت و من هم خانه شون رو ترک کردم.

- نمی دونم چی بگم.

از چند دقیقه پیش که صدای در او را متوجه خود کرده بود تا آن لحظه آرام و قرار نداشت. هر چقدر گوشهایش را تیز کرده بود جز همان صدای کوچک هیچ صدای دیگری به گوشش نخورده بود. نه صدای قدمی، نه حرفی، نه باز و بسته شدن دوباره در. همین باعث شد آرامش به او برگردد.

صدای بریده بریده مینو او را به خود آورد.

- چند روزه که لحظه ای آروم و قرار ندارم. خیلی فکر کردم. می دونی، او پسر خیلی خوبیه و من نمی خوام به همین راحتی از دستش بدم. اون روز که به خانه شون رفته بودم خیلی عصبی بودم. نمی فهمیدم چی می گم، ولی تو این چند روز به این نتیجه رسیدم که کارم عاقلانه نبوده... من نمی خوام کوشا رو از دست بدم.

و مستأصل به پاییزان نگاه کرد.

- پشیمونم پاییزان، خیلی هم پشیمونم.


romangram.com | @romangram_com