#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_376

سپس با حسرت رو به پاییزان گفت:

- از همون وقتی که خودم رو شناختم در پی چنین شخصی بودم.

هر دو ساکت بودند. پاییزان نمی دانست مینو به چه چیزی فکر می کند، ولی مطمئن بود در حال مرور خاطراتش است. مینو سر بلند کرد و با نگاهی عجیب و موشکافانه به پاییزان خیره شد.

- تو چی کار کردی که این طور به تو علاقه مند شده بود؟ چی کار کردی که من هرچه می کنم نمی تونم در دلش راه باز کنم. می خوام بدونم چطور رفتار می کردی؟ چطور صحبت می کردی؟ دعوا می کردی، عصبانی می شدی یا می خندیدی؟

پاییزان دستپاچه به نظر می رسید.

- نمی دونم... من کار خاصی نمی کردم... من همین طور بودم، فقط کمی سرحال تر. نمی دونم چی بگم.

- منو ببخش. حسادت دیوانه ام کرده. مثل خوره به جونم افتاده و دست از سرم برنمی داره... من کوشا رو دوست دارم، به خاطر قابلیتهایی که درونش می بینم دوستش دارم، چون همون نیمه گمشده منه. می دونی...

باز اشک در چشمهایش حلقه زد. کمی صبر کرد و دوباره گفت:

- خسته ام، عاصی شدم... هرچه می کنم اوضاع اون طور که می خواستم نمی شه... حالت چشمهاش، حتی در شادترین لحظه ها هم تغییر نمی کند. نگاهش حالت غریبی داره، انتظار در آنها موج می زنه، در عمق نگاهش... و من اون رو دیدم.

اشک به روی گونه اش روان شد.

- برای نزدیک شدن به او خیلی تلاش کردم. شاید ندونی گذشتن از دیوار سختی که دور کسی رو گرفته چقدر مشکله، ولی من ازش گذشتم. تونستم باهاش حرف بزنم و از درونش مطلع بشم. روند صمیمت بین ما خیلی کند بود و این گاهی منو به جنون می کشوند، ولی تحمل کردم. باورت نمی شه که این من بودم که به او پیشنهاد ازدواج دادم. مادرش به من علاقه داره. در این راه خیلی کمکم کرد. او می خواست پسرش از این حالت بیرون بیاد... فکر می کرد ازدواج مناسب ترین راهه. به همین دلیل از هیچ کوششی فروگذاری نکرد... عاقبت آرزوی قلبی من برآورده شد، آن هم پس از گذشتن از مسیری سخت و طولانی.

پوزخندی بر لبان او نقش بست و کمی به اطراف نگاه کرد.

- چه ساده بودم که فکر می کردم با ازدواج زخمهای گذشته فراموش می شه. چه خام بودم من که می خواستم عشق رو به او جرعه جرعه بنوشانم. من فوق العاده احمق بودم. همه چیز این رابطه رو من بنا کرده بودم. او هیچ نقشی نداشت. تمام این برنامه ریزیها با من بود. صحبتها یک طرفه بود و من تنهایی پارو می زدم. پس از دیدن شما، فکری ناخودآگاه از ذهنم گذشت. می خواستم اطمینان پیدا کنم که راه رو اشتباه نیومدم و زحمتهایم بی نتیجه نبود. تصمیم گرفتم سهم هر کداممون رو در این رابطه مرور کنم، آن هم بدون تعصب و با چشمهای باز. نخواستم این بار پیش وجدانم توجیهش کنم، نخواستم تبرئه اش کنم. فقط منطقی فکر کردم. دیدم تنها من بودم که این رابطه رو حفظ می کردم. تمام مدت من، او رو مثل عروسک روی دوشم به هر طرف می کشیدم. باز هم روابطمون رو مرور کردم، از اول تا حالا... پیش خودم گفتم شاید اشتباه می کنم. بذار امتحانش کنم. ته دل امیدوار بودم کوشا از این آزمایش سربلند بیرون بیاید. امتحانش کردم... اون هم امتحانی ساده و پیش پا افتاده. فقط از کارهایی که تا حالا می کردم دست کشیدم... همه چیز یکدفعه روشن شد. مکالمه های تلفنی به سکوت گرایید. هیچ برنامه ای برای با هم بودن از طرف او پیشنهاد نشد. هیچ شوقی، هیچ علاقه ای، هیچ عشقی در کار نبود. درست مثل غریبه ای با سکوتهای بی پایانش. حرفی برای گفتن نداشت. نمی تونم برات توضیح بدم که چقدر برام سخت بود وقتی فهمیدم این رابطه به هیچ وجه دو طرفه نبوده.

romangram.com | @romangram_com