#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_375


پاییزان به سختی شروع به صحبت کرد. «حالتون چطوره؟ آقای فرجاد چطورند؟»

درست مثل غریبه ای احوال پرسی کرده بود. اگر آرش اینجا بود نمی توانست از حرف زدن او ایراد بگیرد. درست مثل یک غریبه مینو جوابش را نداد، فقط همان جمله را تکرار کرد.

«می خواستم با شما صحبت کنم خانم افشار.»

ناقوس شومی در گوشش صدا کرد. «منو پاییزان صدا کنید تا راحت تر باشیم.»

__________________

صدایش می لرزید. سعی کرد وحشتش را در تبسم نصفه نیمه اش پنهان کند، ولی مینو نه تنها نخندید، بلکه سیل اشکش هم روان شد.

- اتفاقی افتاده؟

لابد کوشا مرده بود... قلبش گواهی می داد. کوشا مرده. صدای گریه مینو قطع نمی شد. به سختی سعی کرد نفس بکشد. پس از چند لحظه که به نظرش یک قرن آمد مینو شروع به صحبت کرد.

- اون منو نمی خواد... از اول هم منو نمی خواست. این موضوع رو می دونستم... می دونستم، چون خودش به من گفته بود. به من گفته بود عاشق من نیست، ولی من گفتم همه چیز عوض می شه... ولی نشد. او همیشه به فکر شماست و این منو دیوانه می کنه... چون من عاشقش هستم.

پاییزان نمی دانست برای دلداری او باید چه کاری انجام دهد. پریشان تر از آن بود که بتواند درست فکر کند. نفسهای عمیق کشید تا بتواند به خودش مسلط شود، ولی هیچ کلام آرام بخشی به ذهنش نمی رسید.

مینو متوجه حال او نبود. پس از مدتی ادامه داد:

- از طریق نسیم باهاش آشنا شدم... نسیم برای من چیزهایی در موردش گفته بود و همین کنجکاوم کرد که بخوام از نزدیک با کوشا آشنا بشم... نمی دونم چه چیزی در او باعث شد از همون لحظه اول به دلم بشینه. فکر می کنم رفتار صبورانه و آرامش بود... شاید هم مهربانی که حتی در چشمهایش موج می خورد. کوشا همان کسی بود که دنبالش می گشتم. همان کسی که برای جستجویش سر از بیراهه درآورده بودم... من به عشق قبل از ازدواج خیلی معتقدم و با پشتکار به جستجویش رفته بودم. نمی دونم چرا حس کردم کوشا شخص مورد نظر منه... کوشا همون عاشقی بود که می تونست پاک باخته باشه... همون مجنونی که قابلیت درک عشق رو داشت و این رو از آزمایشی که شده بود محک زدم.


romangram.com | @romangram_com