#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_374
کوشا لبخند تلخی زد. «عشق زیاد همین دردسرها رو هم داره.»
و پاییزان نفهمید چرا هنگام گفتن این حرف، کوشا مستقیم به چشمهای او نگاه کرد. مینو به گرمی رو به پاییزان گفت: «خانم افشار، خیلی دوست دارم امشب شما هم به میهمانی ما تشریف بیارید. مهمانی رسمی نیست، فقط چند نفر از دوستان قدیمی من و کوشا دعوتند. در حقیقت یک دوره دوستانه است.»
پایییزان که به شدت معذب شده بود به سرعت تشکر کرد و بهانه آورد، سپس هر سه از جا برخاستند. احساس می کرد کوشا می خواهد حرفی به زبان بیاورد، ولی یا به دلیل حضور مینو یا معذورات دیگر منصرف شد. نگاهی عمیق و طولانی به چشمهای او انداخت و زیرلب زمزمه کرد: «از دیدنت خوشحال شدم.» سپس بی خداحافظی پشت به او کرد و همراه مینو به سمت فروشگاه حرکت کردند.
لرزش سختی بدن او را فرا گرفت، چنان سخت که حتی زانوانش هم شروع به لرزیدن کرد. خود را روی نیمکت رها کرد و به کوشا نگریست که از او دور می شد، دور می شد و باز دور می شد...
پاییزان در حال آب دادن به باغچه مورد علاقه اش بود. گاهی برای مدت کوتاهی چنان در فکر فرو می رفت که فراموش می کرد شیلنگ آب را حرکت دهد و گل و لای را به اطراف می پراکند. با آهی سرد به خود آمد و قدمی به جلو گذاشت. مشکلاتش با آرش تمام نشدنی به نظر می آمد. وقتی برای او از ملاقات کوتاهش با کوشا گفته بود او مثل حیوانی زخم خورده به سویش هجوم آورده بود و پس از تهمتهای فراوان با اصرار از او خواسته بود از روابط پنهانش پرده بردارد. دست اخر هم چنان سیلی محکمی بر صورتش نواخته بود که جلوی چشمش سیاه شد و به زمین افتاد. نمی دانست چرا این ضربه مثل نخستین بار که آرش دست به رویش بلند کرد او را نیازرد. شاید عادت کرده بود، شایدذ چون غافلگیر نشده بود و شاید چون آب از سرش گذشته بود!
آرش خشمگین و مستأصل به نظر می آمد و حالا پس از گذشت چند هفته با فکر کردن به گذشته خاطراتش پراکنده می نمود. نمی توانست به راحتی همه چیز را به خاطر بیاورد. ذهنش تمرکز خود را از دست داده بود. سعی کرد برای یافتن آرامش، قرصهای دکتر را بیشتر مصرف کند. آرش رفتن به دکتر را قدغن کرده و می گفت از روزی که پایش به آن مطب منحوس باز شده بیش از پیش زندگیشان از هم گسیخته.
صدای زنگ در او را ترساند. این روزها نه تنها هر صدای کوچکی، بلکه هر حرکت ناگهانی هم او را می ترساند و باعث می شد به شدت واکنش نشان دهد. بی توجه به شیلنگ روی زمین به سمت در رفت. به جز شوهرش که او هم تا ظهر به خانه بر نمی گشت، انتظار کسی را نمی کشید. با وحشت لای در را باز کرد و از دیدن چهره آشنای مینو حیرت زده به او خیره ماند. تعجب بی اندازه اش رفته رفته جای خود را به ترس داد. با چشمهایی گشاد به اطراف نظر انداخت. اگر کوشا با او بود باید چه می کرد. اگر آرش همان لحظه سر می رسید چه بهانه ای می آورد. آرش قبول نمی کرد که او از این ملاقات بی خبر بوده. لابد باز هم به او تهمت می زد و حرفهایی که باعث می شد تا مغز استخوانش بسوزد.
مینو متوجه حالت غیرعادی او شد. پاییزان حتی سلام او را هم جواب نداده بود و مانند موجود بی پناهی با وحشت از میان در به اطرافش می نگریست.
مینو آرام گفت: «تنها هستم خانم افشار. می خواستم با شما صحبت کنم. نشونی رو با هزار زحمت پیدا کردم.»
پاییزان نفس آسوده ای کشید و با صدایی لرزان او را به داخل خانه دعوت کرد. خدا را شکر که کوشا همراهش نبود. شاید می خواستند برای مراسم ازدواجشان آنها را دعوت کنند، ولی اگر آرش می خواست او را محکوم کند تمام این صحبتها را بهانه می دانست و جنجال به راه می انداخت.
مینو پس از در آوردن مانتو و روسری اش نشست و به اطراف خود نگریست. خانه زیبای پاییزان تحسین او را برانگیخته بود. همه جا با سلیقه و تمیز به نظر می آمد. درست برعکس زن خانه که به شدت رنگ پریده و مغشوش بود.
پاییزان با فنجانی چای و ظرفی میوه جلوی او نشست. ذهن درگیرش او را می آزرد. دوست داشت زودتر از دلیل آمدن مینو مطلع شود. صورت مینو غمگین بود.
romangram.com | @romangram_com