#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_373


پاییزان به او نگریست که با تبسمی مهربان چشم به او دوخته بود. «بله، مرد خوبیه.»

به گفته اش ایمان نداشت، ولی بی تزلزل آن را به زبان آورد. برای اینکه موضوع صحبت را عوض کند پرسید: «کیارش چطوره؟»

«خوبه، به زندگیش حسودیم می شه. یک دختر شیطان یک ساله داره که هر چه اراده کنه به دست می آره.»

«راستی؟»

__________________

«بله...» و برای اولین بار از ته دل خندید.

صدای خنده او برای پاییزان آرامش بخش بود. کوشا چنان با شوق و ذوق از شیرین کاریهای برادرزاده کوچکش می گفت که او را هم به وجد آورد.

صدای خنده مینو از پشت سر آن دو را متوجه خود کرد.

«خوب گذشت زمان رو فراموش کردید... نزدیک یک ساعته دنبالتون می گردم. » سپس با خوشرویی کنارشان نشست.

کوشا با نگاهی جستجوگر به اطرافش نگاه کرد.

«پس نسیم و اشکان کجا هستند؟»

مینو لبخند زد و گفت: «بالا هستند، در حال حساب کردن پول اجناس. من هم آمدم شما رو پیدا کنم. فکر می کنم اگه کمی دیگه در این فروشگاه بمونیم اشکان نسیم رو دیوونه کنه.»


romangram.com | @romangram_com