#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_372

«مطمئن باش او هیچ برداشت بدی از گفت و گوی دو آشنای قدیمی نمی کنه.»

قدم زنان به سمت محوطه خارجی فروشگاه رفتند و روی نیمکتی نشستند. مدتی به سکوت گذشت. پاییزان نمی دانست باید چه بگوید. برخلاف مواقع دیگر که سکوتهای متمادی معذبش می کرد، این سکوت آرامش بخش بود. هیچ فکر مغشوشی، ذهنش را نمی آزرد و با خیال راحت می توانست به اطرافش نگاه کند و نفسهای عمیق بکشد. کوشا تمام مدت با نگاهی عجیب او را می نگریست.

«می دونستم ازدواج کردی.» و سکوت کرد.

لرزشی بدن پاییزان را در بر گرفت. خودش هم حیران ماند که چنین لرزش نابهنگامی از سوز سردی است که می وزید یا از سردی برنده کلام کوشا.

«خوشبختی؟»

پاییزان به چشمهای زلال و شفاف او نگریست که همچنان معصومیتش را حفظ کرده بود. نگاهش بی روح بود و قلب کوشا از اندوه فشرده شد. خیلی سرد پاسخ داد: «بله، خوشبختم.»

«خوشحالم. شاید باور نکنی، ولی همیشه و از ته دل بیشتر از خودم برای تو آرزوی خوشبختی می کردم.»

صدایش غمگین بود، نه از به زبان آوردن چنین حرفی، برعکس چون احساس می کرد پاییزان خوشبخت نیست. مثل کسی که با خودش صحبت می کند ادامه داد: «وقتی ترکم کردی تا مرز جنون پیش رفتم. بیشتر از این رنج می بردم که نمی تونستم بفهمم چه حرفم یا چه کارم باعث شد سرانجاممون به اینجا ختم بشه. تو در نظر من کامل بودی. برای همین هم تمام ایرادها و نقصها رو تو خودم جستجو می کردم. در واقع بی آنکه بدونم چه کردم، خودمو سرزنش می کردم. حال و اوضاع روحی ام خراب بود. به دکتر اعصاب مراجعه کردم و مدتی قرص خوردم. اگه کیارش و اشکان نبودند نمی دونم کارم به کجا می کشید. لحظه ای تنهام نمی ذاشتند. حالا که یاد رفتارهای وحشتناکم می افتم از خجالت می خوام سرم رو به دیوار بکوبم، ولی اونا تحملم کردند، کمکم کردند و عاقبت تونستم به هر سختی بود ترم آخر دانشگاه رو تمام کنم. اشکان حتی سر کلاسها هم با من می آمد... بعد کار بود و کار بود که باید انجام می دادم. می دونستم می خوان با این برنامه ریزیهاشون فرصت فکر کردن رو از من بگیرند. به هر حال زمان گذشت تا تونستم به واقعیت عادت کنم، عادت کنم که زندگی گذشته من به پایان رسیده، عادت کنم باید راه جدیدی رو شروع کنم و عادت کنم که دیگه در کنارم نیستی. عادت کردم، ولی فراموش نکردم. آن قدر خاطراتم رو برای خودم مرور کردم که حالا با جزئیات پررنگ تری در ذهنم نقش بسته.»

پاییزان با اندوه پرسید: «مینو... پس او چطور...»

کوشا پوزخندی زد و گفت: «از دوستان نسیمه. دختر خوبیه و گاهی از محبت بی اندازه اش متعجب می شم. هر وقت با نسیم و اشکان بیرون می رفتیم مینو هم همراهمون می آمد. خودش راغب به همراهی ما بود. اول، اشکان به طور سر بسته از علاقه اش به من گفت، از خوبیهاش، مهربانیش و حسنهای فراوانش. به او احساسی نداشتم. نه فقط به او، بلکه به هیچ زن دیگه ای آن احساس و علاقه آتشین رو حس نمی کردم... مینو هم مستثنی نبود. به حرفهام گوش می داد و اظهار نظر نمی کرد، وقتی به یاد گذشته ها بغض می کردم، در کنارم می نشست و دستم رو در دست می گرفت و می گفت که درکم می کنه. نمی دونم چرا به من علاقه پیدا کرده بود. خودم رو هیچ وقت به تلخی آن روزها به خاطر نمی آرم. گاهی اوقات احساس می کنم مینو هم تجربه ای مشابه من پشت سر گذاشته، ولی هیچ وقت چیزی نپرسیدم. وقتی صحبتها و کنایه های اشکان و نسیم جواب نداد یک روز مستقیم خودش همه چیز رو به من گفت، از رک بودنش خیلی تعجب کردم. مادرم از مینو خوشش می آمد. دختر خونگرم و خوش سر و زبانیه و به راحتی خودش رو در دل همه جا می کنه.»

کوشا مکث کرد تا نفسی تازه کند و به اطرافش نگاه کرد. پس از کمی سکوت گفت: «وقتی کار به اینجا کشید، من هم همه چیز رو بهش گفتم. می دونستم نسیم و اشکان از رابطه بین من و تو آگاهش کرده بودند، ولی وظیفه خودم می دونستم همه چیز رو بی کم و کاست برایش بگم. او با حوصله به همه حرفهام گوش داد. در آخر تأکید کردم از نظر من، عشق فقط یک بار در زندگی هر کسی ظاهر می شه و من هم تجربه اش کردم. عشقی ندارم تا به پاش بریزم. محبتی دوستانه نسبت به او دارم که می دونم کافی نیست و تا ابد هم به یاد پاییزان خواهم بود. به او گفتم خاطره چشمهای طلایی رنگ تو فراموشم نمی شه و نخواهد شد. می گه منو دوست داره و با مسائل من کنار می آد، می گه می تونه با عشقی که نثار من می کنه این زخم کهنه را درمان می کنه. با او مهربانم و سعی می کنم تا جایی که از دستم بر می آد، محبتش رو جبران کنم... ولی خودم بهتر از هر کسی می دونم که این برای یک زندگی مشترک کافی نیست. مینو می گه مسئولیت همه چیز رو به عهده می گیره. می گه دلش به آینده روشنه... می گه اگه تو و پاییزان به هم نرسیدید پس قسمت هم نبودید. بنابراین شاید تو قسمت من باشی، همان گمشده قدیمی... حرفهایش با منطق عقلم سازگاره، ولی با دلم غریبه. برخلاف ظاهر قضیه به سختی ناتوانم. نمی دونم چه چیزی درسته و چه چیز غلط. مینو می گه این بلاتکلیفی و سردرگمی طبیعیه، وقتی زندگیمون رو شروع کنیم همه چیز درست می شه. نمی دونم... نمی دونم. دوست دارم به کسی تکیه کنم. از این سردرگمی خسته شدم. به هر طرف نگاه می کنم فقط علامت سؤالهام بیشتر می شه.» و سکوت کرد.

پاییزان به حرفهای او فکر می کرد. کاش آن قدر در زندگیش مطمئن بود که بتواند ## دیگری را راهنمای کند. صحبتهای کوشا به قلبش نیش می زد و دلیل آن را نمی فهمید. شاید حسودیش می شد! شاید دوست داشت هنوز کوشا را متعلق به خودش بداند. ناگهان، حتی از راه یافتن چنین افکاری به ذهنش مضطرب شد. او زنی شوهردار بود و نباید به چنین چیزهایی می اندیشید. با معطوف شدن افکارش به سوی آرش، بدنش را لرز سردی فرا گرفت. آرش از چنین اتفاقی خوشش نمی آمد. شاید عصبانی می شد و باز...

صدای کوشا رشته افکارش را پاره کرد. «شوهرت مرد خوبیه؟»

romangram.com | @romangram_com