#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_371


نفس بریده رویش را برگرداند. مبهوت مانده بود. چشمهایش مثل دو نعلبکی درشت به نظر می رسید. خاطره ای محو جلوی چشمهایش جان گرفت و به واقعیت تبدیل شد. کوشا درست مقابلش ایستاده بود و صدایش از شوق می لرزید. چشمهایش ی درخشید. او واقعی بود... همان اندازه که آن فروشگاه واقعی بود، همان اندازه که صدای تپش قلبش واقعی بود.

کوشا مرتب از او سؤالی می پرسید و بی آنکه منتظر شنیدن پاسخش شود، سؤال دیگری مطرح می کرد. پاییزان نمی توانست هیچ چیز بگوید. آخرین سؤال او را که از زمان برگشتنش می پرسید، با صدای خفه ای جواب داد. همان موقع صدای زنانه ای که کوشا را به نام می خواند توجهش را جلب کرد. دختری جوان از پشت سر کوشا، قدمی به جلو گذاشت. دختر به او خیره شده بود. پاییزان حرفهای کوشا را می شنید، ولی نمی توانست واکنش مناسبی نشان دهد. کوشا داشت آن دو را به یکدیگر معرفی می کرد.

«عزیزم، ایشون خانم پاییزان افشار هستند و پاییزان...» مکثی کرد و چهره اش سخت شد. «نامزدم مینو.»

مینو صورت ظریفی داشت. دست خود را در دست سرد او گذاشت و با لحن گرمی گفت: «حالتون چطوره خانم افشار؟ کوشا از شما برای من صحبت کرده. خیلی دوست داشتم زودتر با شما آشنا بشم.»

او متوجه حالت غیرطبیعی پاییزان و حیرت بی اندازه اش از چنین ملاقاتی شده بود. هنگامی که دستش را در دست فشرد سردی آن وحشت زده اش کرده بود. او چنان سر درگمی رادر آن چشمهای طلایی رنگ دید که از معرفی خودش به او پشیمان شد. او راجع به پاییزان همه چیز را می دانست، دست کم هر چیزی را که کوشا احساس می کرد از پاییزان می داند، او هم بی تردید از آن باخبر بود. خیلی بی تاب دیدنش بود، و حالا دختری زیبا و غمگین با قیافه ای متحیر رو به رویش ایستاده بود. او بی پناهی غریبی را در چشمهای زیبایش می دید. مینو متوجه شد پاییزان دوست دارد به منظور خوش آمد گویی حرفی بزند، ولی گویی زبانش قاصر بود. او با صدایی مرتعش تشکری نامفهوم زیرلب راند و ساکت شد.

مینو به اطرافش نگاهی انداخت و گفت: «خیلی عذر می خوام خانم افشار، من باید کلی خرید کنم. برای همین اگه اجازه میدید من...»

پاییزان با صدایی که خودش هم از شنیدن آن متعجب شد گفت: «خواهش می کنم.»

«از آشنایی با شما خوشحال شدم. کوشا جان، من به طبقه بالا میرم. اشکان و نسیم هم آنجا هستند.»

سپس چرخ دستی را از کوشا گرفت و از آن دو جدا شد. پس از رفتن او، کوشا به پاییزان نگریست که هنوز با نگاه مینو را دنبال می کرد، با نگاهی موشکافانه و دقیق که از ابتدا به دلیل هیجان دیدن وی، نتوانسته بود به آن بپردازد. حالا به دقت متوجه تغییرات او می شد. با همان برخورد کوتاه متوجه چیزی غیرعادی در چشمهایش شد. پاییزان شور و نشاط گذشته را نداشت. او را خوب می شناخت. هنگامی که پاییزان نگاهش به نگاه منتظر او افتاد، تبسم کرد. اندکی به خود مسلط شده بود، ولی با این روحیه نامتعادلش، چنین برخوردهای غیرمنتظره ای به شدت تحت تاثیرش قرار می داد.

کوشا با محبت گفت: «حالت خوب به نظر نمی آد! می خوای بریم بیرون و کمی حرف بزنیم.»

وحشتی در چشمهای پاییزان پدیدار گشت که از دید کوشا مخفی نماند. با آرامش گفت: «نگران مینو نباش. او از این موضوع ناراحت نمی شه، البته اگه مزاحم نیستم...»

پاییزان به سرعت حرف او را قطع کرد و گفت: «این چه حرفیه؟ فقط دلم نمی خواد برای نامزدت سوءتفاهم بشه.»


romangram.com | @romangram_com