#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_370
«منزل جان، بگم که من هیچ خوشم نمی آد شما به ادویه فکر کنید، شما فقط باید به من فکر کنید... غیرت اشکان رو دست کم نگیرید.»
صدای مینو شنیده شد. «پس یک شیشه از این ادویه ها بر می داریم، خوبه؟»
نسیم متفکرانه گفت: «مهمانهات زیادند، اضافه تر بردار.»
اشکان گفت: «منزل جان، من باید بگم خوشم نیامد شما به مهمانهای مینو خانم فکر کردید... ممکنه خدای نکرده مهمان مرد هم داشته باشند.»
نسیم با ملایمت گفت: «اشکان جان، عزیزم... ساکت شو قربانت برم.»
«به به، چقدر این گوشهای دراز به من می آد. باید اعلام کنم بنده به شدت ## شدم.»
«بریم قفسه نوشیدنیها.»
__________________
صداها کمی دور شد. پاییزان نفس آسوده ای کشید. شیشه سس هنوز در دستش بود. شاید اشتباه می کرد. شاید تنها یک تشابه اسم بود.
صدایی از دور گفت: «صبر کنید... شما به سمت قفسه نوشیدنیها برید. ما هم بعد چند لحظه دیگه می آییم.»
صدای قدمها باز به او نزدیک شد و پشت سرش توقف کرد. مینو بود که با صدایی لوس گفت: «خوب شد آمدی. دیوانه ام کردند. دو ساعته که آمدیم، ولی هنوز... چی شده؟ به چی این طور خیره شدی؟!»
قدمهای مردانه به او نزدیک شد. با هر گام قلب او فرو می ریخت. مرد کنارش ایستاد. صدای گیرا و خوش آهنگ کوشا از پشت سرش شنیده شد.
«پاییزان، خودتی! خدای من باورم نمی شه!»
romangram.com | @romangram_com