#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_368
«چشم نسیم خانم.»
دختر با کلافگی گفت: «می بینی مینو، چقدر گفتم اگه تنها خرید بریم بهتره، کلافه ام کرده.»
صدای پسر متحیر به گوشش رسید. «من... من کلافه ات کردم! بعد از این همه عشق و عاشقی سزای من همین بود. بی وفا، جفاکار، مگه امروز من چی کار کردم. غیر از اینه که نقش باربر رو بازی می کنم. غیر از اینه نسیم خانم؟» و غرغر کنان زیرلب چیزهایی گفت.
مینو گفت: «این سس به نظرت چطوره؟»
صدای پسر بلند شد. «من باید جان نثاری ام رو به این نسیم خانم ثابت کنم. شیشه سس رو بده من.»
صدای کشمکش و ناگهان شکستن شیشه آمد. نسیم گفت: «وای خدای من!»
مینو با عجله گفت: «مسئله ای نیست، پولش رو می دیم.»
اشکان گفت: «چرا این طوری به من نگاه می کنید. بد کردم، می خواستم نقش جان نثار رو بازی کنم.»
نسیم با حرص گفت: «تو نقش باربر رو بازی کن، نقش جان نثاری پیشکش. من نمی فهمم این چه بازیه دیگه؟! اگه بدونی مینو، هر روز ایشون باید یک نقش داشته باشه. یک روز آشپز، البته در انواع مختلف، از چینی بگیر تا فرانسوی. یک روز راننده، کار و زندگیش رو ول می کنه می گه راننده من شده. یک روز بچه، یک روز فوتبالیست، یک روز پدر، یک روز مادر.»
مینو مثل اینکه به حرفهای او گوش نمی داد، فقط گفت: «من که از خیر سس گذشتم. این ادویه ها چطوره؟»
صدای اشکان بلند شد. «اشکان هستم، یک موش آزمایشگاهی و در خدمت شما.»
نسیم با حرارت گفت: «مینوجان، آن شیشه ادویه رو بذار کنار. اشکان بذار به خانه بریم، آن وقت من می دونم با تو!»
صدای اشکان با ترس همراه شد. «همیشه خشونت، همیشه بداخلاقی، حالا می فهمم برای چی عقده ای شدم!»
romangram.com | @romangram_com