#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_367


چقدر صدا برایش آشنا بود. نفس در سینه اش حبس شد.

دختر پاسخ داد: «معلومه که همه چیز آماده اش خوبه، خوبی تکنولوژی همینه دیگه. ما خانمها که نمی تونیم از صبح تا شب توی آشپزخانه غذا درست کنیم و ظرف بشوریم.»

«نگید که دلم کباب شد. خانم جان، شما که هر روز به یک بهانه غذا درست کردن رو گردن من می اندازید!»

صدای دختر پر گلایه به گوش رسید. «من از روز اول به شما گفته بودم که اهل آشپزی نیستم.»

صدای مرد با شیطنت پاسخ داد: «من هم گفته بودم که چشمم کور، خودم آشپزی می کنم.»

پاییزان دستش را به قفسه گرفت. صداها از پس خاطرات محوش کم کم واضح می شد. صدای دختر اول، آن دو را مخاطب قرار داد:

«اگه ممکنه چرخ دستی رو هل بدید جلو. می خوام چندتا سس انتخاب کنم.»

پسر گفت: «بفرمایید، بفرمایید... اینجا خوبه. نه، کمی برم عقب تر. آهان، نه... یک کم جلوتر.»

صدای دختر دوم عبوس شده بود. «این مسخره بازیها یعنی چه! همین جا خوبه. بازیت گرفته!»

«چشم... چشم نسیم خانم.»

نسیم... ضربه ای مثل پتک به سرش فرود آمد.

«این رو بگیر اشکان.»


romangram.com | @romangram_com