#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_366

سفرشان طولانی شده بود. پاییزان جز احساس دلتنگی برای شهرش، از کنار اقوام بودن لذت می برد. روحیه اش بهتر شده و اشتهایش را باز یافته بود. آرش که متوجه این تغییرات شده بود احساس غرور می کرد که چنین سفر مفیدی را برای او تدارک دیده.

سهند و ساشا تاریخ عروسی را تعیین کرده بودند که چندان هم دور نبود و پاییزان با اشتیاق به انتظار آن روز به سر می برد. با همراهی خانم افشار لباس زیبایی تهیه کرده بود که تحسین همگان را برانگیخت.

با نزدیک شدن تاریخ عروسی سهند مضطرب تر از قبل به نظر می آمد. روزی دور از چشم دیگران به او اعتراف کرد که در جهنم سختی دست و پا می زند. هر لحظه می ترسید چشم باز کند و تمام این روزها را در خواب و خیال دیده باشد. می گفت تمام مدت مضطرب و نگرانم که ناگهان ساشا از ازدواج با من پشیمان شود. پاییزان هیچ حرفی نداشت برای دلگرمی به او بگوید. حرفهای سهند او را می رنجاند و اینکه او به ازدواج مثل سرمایه گذاری نگاه می کرد آزرده اش می ساخت، ولی کابوس سهند به پایان رسید و او ایستاده در کنار همسرش در لباس سپید عروسی و زیبایشان با هم ازدواج کردند.

پاییزان با غرور به سهند نگاه می کرد. او در کت رسمی، بسیار آراسته و خوش قیافه شده بود. موهای شقیقه اش به سپیدی گراییده بود. در حالی که دست همسرش را در دست می فشرد به مهمانان خوش آمد می گفت. دنباله لباس مجلل ساشا توسط هشت دختر جوان حمل می شد. صورتش آرایش ملایمی داشت و از عشق به همسرش برق می زد.

سهند به پاییزان نزدیک شد. چشمهایش درخششی عجیب داشت. آرام گفت: «خوشحالم... دعای خیر سمانه همراهم بوده وگرنه هیچ وقت به اینجا نمی رسیدم.» و رویش را بوسید، سپس به سمت خانم و آقای افشار رفت که در نهایت حیرت پاییزان، با خشنودی دعوت در مراسم را پذیرفته بودند. خانم افشار به گرمی با آنان احوالپرسی کرد و دو ساعت زیبا و نفیس به عروس و داماد هدیه داد، سپس رو به نوه اش کرد که از شدت تعجب چشمهایش گشاد شده بود. گفت: «دایی ات دیگر یکی از ماست، او فرد محترمیه و من خوشحالم ارتباطم را با او حفظ کنم.» و خنده ای از سر رضایت سر داد.

هفته بعد ساشا و سهند خود را آماده رفتن به ماه عسل کردند. پاییزان با اندوه به سهند می نگریست که می رفت تا برای همیشه او را تنها بگذارد.

__________________

پاییز تازه متولد شده و نخستین روزهای عمرش را سپری می کرد. پاییزان پس از پشت سر گذراندن شلوغی خسته کننده خیابانها عاقبت به فروشگاه رسید. ماشین را گوشه ای پارک کرد و داخل شد. حال که مدتی از برگشتنشان به ایران می گذشت برای فرار از افکار مغشوشی که در زمان تنهایی به او هجوم می آورد، سعی کرده بود خود را به گونه ای مشغول کند. روابطش با آرش مثل گذشته بود. به نظر می آمد آرش هم تا حدی متوجه شده که زندگی مشترکشان به بن بست رسیده، اما غرورش اجازه پذیرفتن آن را نمی داد.

پاییزان دل شکسته با خود اندیشید او که جز کمی توجه و همدردی توقعی ندارد، ولی آرش همین را هم خودخواهانه از او دریغ می کرد. هرگاه در محکمه قضاوت وجدانش می نشست سربلند بیرون می آمد. احساس می کرد تلاشش را برای حفظ این زندگی نیمه جان کرده و می کند، اما آرش بی هیچ انعطافی بی توجه به توصیه های دکتر به رفتار خشکش ادامه می داد. مرتب رفتارهای پاییزان را موشکافانه تجزیه و تحلیل می کرد و از آن انتقاد می کرد. کاری که پاییزان را به جنون می کشاند. ای کاش کمی دست از خودخواهیهایش می کشید. در آن صورت می توانستند در کنار هم آسوده تر زندگی کنند، اما افسوس... افسوس.

او چرخ دستی را به جلو هل داد و به سمت قفسه مواد غذای پیچید. باید به امشب تنوع می داد. همان چیزی که دکتر مکرر به او تأکید کرده بود: فرار از روزمرگی. به یاد دستور غذای جدیدی افتاد که چند وقت پیش در تلویزیون دیده بود. سس فلفل مورد علاقه اش را برداشت تا داخل چرخ دستی بیاندازد، تلاش کرد مواد مورد نیاز برای تهیه غذا را به خاطر آورد. هیاهویی از پشت سر، توجهش را به خود جلب کرد. صدای دخترانه ای به گوشش رسید.

«به نظرت این سوپهای آماده چطورند؟»

دختر دیگر پاسخ داد: «بد نیست.»

صدای مردانه ای صحبت آن دو را قطع کرد: «بد نیست؟ افتضاحه! خب عزیز من، مگه همه چیز باید حاضر و آماده باشه... زحمت بکشید و خودتون یک سوپ فرد اعلا درست کنید.»

romangram.com | @romangram_com