#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_365
سهند متوجه لحن دلخور خواهرزاده اش نشد و با حرارت پاسخ داد: «بیشتر از اینهاست عزیزم، بعد از مرگ پدر و مادرش عمارت بزرگ و خانوادگی متعلق به ما می شه. ساشا دختر بزرگ خانواده است. خواهر کوچک تری به نام سارا داره که چند سال پیش ازدواج کرده و به اتریش نقل مکان کرده. اون طور که ساشا تعریف می کنه خواهرش دختری لجباز و خودسره و با اعمالی که انجام داده، آن قدرها مورد علاقه پدر و مادرش نیست.» سپس خنده ای از سر شادی سر داد و گفت: «ولی برعکس... ساشا دردانه پدر و مادرشه. او را به حد پرستش دوست دارند و از حالا قید کردند تا تمام مال و اموالشان به او برسه. فکر کن پاییزان... آن قدر ثروتمند می شم که حتی نوه هام هم می تونند شاهانه زندگی کنند. جواهراتی رو که هنگام ازدواج به ساشا می دهند رو دیدم. تمام برلیان و بسیار نفیس و گرانبها... یک نیم تاج سنگین با برلیانهای خیلی درشت ارثیه ای خانوادگی است که متعلق به همسر منه... فوق العاده است.»
چشمهای سهند را حالتی رؤیایی پوشانده بود.
پاییزان پرسید: «از کارت چیزی نگفتی، راضی هستی؟»
سهند که بیرون آمدن از رؤیاهای شیرین ناراحتش می کرد گفت: «آه، دیگه برای اون شرکت قدیمی جان نمی کنم. کنار ساشا و در شرکت پدرش مشغول کارم.»
پاییزان با تعجب پرسید: «راستی؟ از شغل جدیدت راضی هستی؟»
«ای... تقریبا نزدیک یک ساله اینجا کار می کنم. می دونی، احساس خوبی دارم. فکر می کنم در محلی کار می کنم که متعلق به خودمه، چون در حقیقت نیمی از شرکت متعلق به ساشاست.» و باز آن حالت رؤیایی به چشمهایش برگشت.
«احساس می کنم خیلی عاشقش نیستی، بلکه تا حد زیادی به منافعت فکر می کنی.»
سهند چنان به خنده افتاد که پاییزان را معذب کرد.
«بچه نشو پاییزان. زمان این حرفهات گذشته. متأسفانه ساشا هم کمی در این زمینه مثل تو فکر می کنه. مجبور شدم برای نزدیک شدن به او و به دست آوردن قلبش نقشهای عاشقانه ای بازی کنم، اما مهم نیست، مهم اینه که سرانجام به دستش آوردم. می دونی عزیزم، با قلب قضاوت کردن خیلی هم باعث موفقیت در زندگی نمی شه.» و با اشتها مشغول غذا خوردن شد.
پاییزان اندوهگین به غریبه رو به رویش نگریست.
romangram.com | @romangram_com