#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_364
پرستاری روی صورت او خم شد و به زبان انگلیسی چیزی گفت.
پاییزان کم کم افرادی را که کنارش بودند شناخت. مادربزرگ با اندوه دست او را فشرد.
«عزیزم، غزل، نمی خواستم این طور بشه. خدای من...» و آرام دست سرد او را بوسید.
__________________
«پاییزان عزیزم، دوستدارم با ساشا آشنا شی.»
او با حیرت به دختر قدبلندی نگریست که دست در بازوی سهند حلقه کرده بود. دختری با موهای کوتاه و موج دار و چشمهایی به رنگ آبی کمرنگ و البته لبخندی گیرا و مهربان. بلوز و شلوار سرمه ای رنگی به تن داشت و فارسی را با لهجه و بسیار شیرین صحبت می کرد. آن طور که سهند در ادامه معرفی او گفته بود، مادرش ایرانی و پدرش انگلیسی است. ساشا حدود سی سال داشت و دختر یکی از سرمایه داران آنجا بود. با سهند طی عقد قرارداد کاری آشنا شده بود. همه با یک نگاه به صورت سهند متوجه رضایت بیش از حد او می شدند. در طول اقامت آنان در انگلیس، چند باری کنار هم شام خوردند و اوقات کوتاهی را با یکدیگر گذراندند، حتی آرش نیز به این جمع سه نفره ملحق شد و حسابی با سهند گرم گرفته بود.
آخر هفته سهند به دیدار پاییزان آمد، آن دو قدم زنان، خیابان نزدیک هتل را به مقصد رستورانی پیمودند. نم نم باران روح او را تازه می کرد و بوی خوش خاک که در فضا پیچیده بود روحش را شاد کرد.
«نظرت رو به من نگفتی پاییزان!»
صدای سهند او را به خود آورد. منظورش را درک کرده بود.
«دختر خوبی به نظر می آد. سنش هم مناسب توست. متوجه شدم علاقه زیادی هم به تو داره.»
سهند آرام خندید. «بله، امتیازات زیادی داره. خوش پوشه، تا حدی زیباست و از خانواده قدیمی و با اصالتی است و ثروت هنگفتی رو هم به همراه می آره. میدونی پاییزان، پدر ساشا قصد داره عمارت قدیمی و مجلل خواهرش رو که سالها پیش فوت شده به ما هدیه کنه. باید آنجا رو ببینی تا متوجه شکوهش بشی. ستونهاش به حدی بلنده که آن سرش ناپیداست. من خیلی خوشبختم. به کمک ساشا می تونم به تمام آرزوهام برسم.»
به رستوران رسیده بودند. پاییزان که با حیرت حرفهای سهند را گوش می داد مطیعانه در کنارش روی صندلی نشست. گویی برای نخستین بار بود او را می دید. با دقت به برانداز کردنش مشغول شد. صحبتهای سهند برایش عجیب و ناآشنا بود. چنان عجیب که گویی غریبه ای را در کنارش می بیند. آن پسر مظلوم و پراحساس سالهای قبل رفته و جای خود را به مردی با چهره ای جذاب داده بود که تنها به منافعی می اندیشید که یک دختر می توانست برایش به ارمغان بیاورد.
«ساشا برای تو همینه؟»
romangram.com | @romangram_com