#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_363
آرش نفس را در سینه حبس کرد. پاییزان با نگاهی تهی گفت: «خسته هستم مادربزرگ.»
خانم افشار با لحنی مشکوک ادامه داد: «ولی تو که از دیروز تا حالا خواب بودی، نمی تواند دلیلش این باشد!»
آرش که از کنجکاویهای او نگران شده بود، خواست موضوع صحبت را به سوی دیگر بکشاند که ناگهان خانم افشار با صدایی مشتاق و لرزان پرسید: «صبر کنید ببینم، تو... تو حامله ای؟» و برقی از شوق در چشمهایش درخشید.
پاییزان که از این سؤال یکه خورده بود گفت: «من؟ نه مادربزرگ، نه.»
صورت مادربزرگ جدی شد. «چرا؟»
آرش که سعی می کرد خونسرد به نظر برسد پاسخ داد: «متوجه منظورتون نمی شم.»
«چرا بچه دار نمی شید؟ شما آمادگی لازم برای این کار را دارید. چه از نظر مالی و چه از نظر روحی و جسمی. بهتره تا جوانید به فکر باشید، اختلاف سن زیاد بین پدر و مادر کودک می تواند مشکل ساز باشد.»
«حرفهای شما درسته،اما در حال حاضر تصمیم به این کار نداریم»
خانم افشار رو به نوه اش گفت: «ببین عزیزم، من برای خودتون می گم. از یکنواختی زندگیتان هم کم می شه.»
آقای افشار که متوجه حالت بی قرار نوه اش شده بود به میان بحث آمد و گفت: «خانم، بهتره این مسایل را به خودشان واگذار کنیم و به ناهار خوشمزه مان بپردازیم.»
پاییزان با اضطراب شروع به فشردن دستمال سفره کرد. این حرفها برایش ناقوس شومی بود. او بچه نمی خواست، حتی از خودش هم فراری بود. فقط آرامش می خواست. مادرش را می خواست، سمانه را.
خانم افشار بی توجه به هشدار همسرش هنوز مشغول صحبت از بچه بود. افکار مغشوشی به ذهن پاییزان هجوم آورده بود. سیاهی از نقطه کوچکی در دور دست شروع شده بود و داشت به سرعت گسترش می یافت و اطراف را می پوشاند. طوری که چشمهایش نیز پوشیده شد. بعد دیگر هیچ چیز قابل رویت نبود. وقتی دوباره چشم باز کرد همه جا روشن شده بود.
romangram.com | @romangram_com