#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_362

تصاویر به سرعت از مقابل چشمهایش گذشت. صداها واضح نبود. او صدای مشاجرات آن دو را نمی شنید، ولی می دانست با هم اختلاف دارند و اوج آن را زمانی احساس کرد که مرد دست روی همسرش بلند کرده بود. چهره زیبا و ظریف زن پس از آن روز به طرز وحشتناکی رقت آور شده بود. مرد حالت عصبی شدیدی در رفتار و گفتارش مشاهده می شد. چهره کبود و ورم کرده زن در صورت رنگ پریده اش او را شبیه مرده ای متحرک کرده بود. سرعت عبور تصاویر شدت پیدا کرد و او دکتر پیری را دید که چهره اش برایش آشنا بود. نگاه دکتر وقتی به صورت زن جوان افتاد سرشار از دلسوزی بود. داروها و نسخه ها طولانی تر شده بود. اثری از کبودیها باقی نماند. با اینکه حال زن رو به وخامت گراییده بود، ولی مرد ترجیح داده بود تا خوب شدن کامل کبودیها او را در خانه نگه دارد. مرد از درگیریهایشان چیزی به دکتر نگفته بود. زن جوان از نگاههای با محبت دکتر دلگرم شده بود و به خودش اجازه داده بود راحت جلوی او بگرید. دکتر در آخرین جلسه به مرد جوان که بسیار شبیه آرش بود، توصیه تغییر آب و هوا را کرده بود. پاییزان آن دو را دید که درست مثل خودشان سوار هواپیما شدند. از سرعت حرکت تصاویر کاسته شد، سپس از جلوی چشمهایش محو شد. پاییزان نفس آسوده ای کشید. هیچ دلش نمی خواست جای زن فیلم باشد. چهره زن برایش خیلی آشنا بود. احساس می کرد آن چشمهای درشت طلایی رنگ را جایی دیده، ولی چیزی به خاطر نمی آورد. سعی کرد بیشتر از این ذهنش را مشغول تجزیه و تحلیل فیلم یا شناختن هنرپیشه های آن نکند. هر چه باشد یک فیلم که بیشتر نبوده، دیگر نباید چنین صحنه های دلخراشی را ببیند. چهره زن چنان معصوم بود که دل کسی را می توانست هنگام کتک خوردنش بلرزاند. نه، اجازه نخواهد داد دیگر چنین فیلمی را ببیند. چشمهایش را بست و سعی کرد بخوابد.

هنگامی که در فرودگاه لندن پیاده شدند لحظه ای شوق و ذوقی غریب در دل پاییزان دمید. با چشمهایی مشتاق شروع به جستجو در اطرافش کرد. هنگامی که چهره های آشنا را دید، بی توجه به آرش که مشغول تحویل گرفتن چمدانهایشان بود به سمت آنان دوید. خانم و آقای افشار چشم انتظار دیدن تنها نوه شان ایستاده بودند. هنگامی که دختر جوان رنگ پریده و زیبایی را مشاهده کردند که با سرعت به سمتشان می آید، با تعجب به یکدیگر نگاه کردند. چهره دختر برای هردوشان آشنا بود، ولی تا زمانی که پاییزان رو به روی آنان نایستاد، او را نشناختند. با وجود آراستگی و زیبایی نوه شان، او بسیار تغییر کرده بود. هر دو در دل اعتراف کردند که چهره اش بی فروغ است. هر دو متوجه تغییر دیگری هم شده بودند که نمی توانستند درست آن را توصیف کنند. پاییزان که در آغوش گرم آن دو جا گرفته بود، سعی می کرد ضربان قلبش را آرام کند. چنان نفس می کشید که آقای افشار به شوخی رو به او گفت مثل ماهی که از آب بیرون مانده می ماند. تلألو چشمهای مهربان پیرمرد او را به یاد گذشته های دور انداخت.

خانم افشار در حالی که او را می بوسید گفت: «عزیزم، به نظر کسل می آیی؟»

پدربزرگ لبخند زنان دستی بر موهای نرم و طلایی رنگ او کشید و گفت: «خسته است. مگه نه بابا؟»

با سر تأیید کرد. نگاهی به مادربزرگش انداخت. حال جسمی اش بهتر شده بود، اما اعصاب نیمی از صورتش همچنان بی حرکت بود. همان موقع آرش هم به آنان ملحق شد و مورد استقبال گرمشان قرار گرفت. هنگامی که به هتل رسیدند پاییزان و آرش برای تعویض لباس و استراحت از آن دو جدا شدند. پاییزان با خستگی خود را روی تخت رها کرد و خیره به آرش نگاه کرد.

«چرا سهند برای استقبالمون به فرودگاه نیامد؟»

آرش با دلسوزی به او نگریست. گفت: «خودت همیشه می گفتی خیلی گرفتاره، نباید از دستش ناراحت شی.»

آهی کشید. دلش بی قرار دیدن سهند بود. برادر مادرش، دایی عزیزش.



پاییزان در حین خوردن ناهار مفصل هتل به صحبتهای آرش و پدربزرگش گوش می داد. هیچ اظهار نظری نمی کرد. اگر سؤالی از او پرسیده می شد ناگهان به خود می آمد و جمله ای زیرلب بیان می کرد که اغلب هیچ ربطی به موضوع نداشت. چند وقتی بود که نمی توانست داروهایش را سر وقت مصرف کند. آرش به شدت تأکید داشت که دارو را باید پنهان از دیگران استفاده کند. خانم افشار که متوجه رفتار غیرطبیعی او بود، با نگرانی پرسید: «اتفاقی افتاده؟»

آرش با خونسردی جواب داد: «چطور مگه خانم افشار؟»

سعی کرد تا جایی که می تواند لحن صحبتش عادی باشد. به هیچ وجه دوست نداشت این زن و مرد در زندگی خصوصی اش دخالت کنند.

خانم افشار رو به پاییزان پرسید: «به نظر حالت خوب نیست؟ از چیزی ناراحتی غزل جان؟»

romangram.com | @romangram_com