#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_361


باز سکوت پاسخ گویش بود. نیم رخ کبود پاییزان اعصابش را متشنج می کرد. بیشتر از آنکه برای پاییزان متاسف باشد برای خودش افسوس می خورد. کم کم احساس ندامت عقب می نشست و جای آن را غرور پر می کرد. رفتارهای نابجای پاییزان باعث شده بود تا او یک قدم از آنچه بود سقوط کند و این سقوط برایش بسیار گران و سنگین بود.

به سختی گفت: «می دونم عملی مرتکب شدم که در شأن و مقام هیچ کداممان نبود. ولی لحظه ای تسلطم رو از دست دادم. نفهمیدم چه کار می کنم. نمی خوام کارم رو توجیه کنم، فقط دوست دارم متوجه نقشت در این حادثه باشی. آخه من هم آدمم، از سنگ که نیستم. هم فشار عصبی ناشی از بیماریت، هم حرفهای اون دکتر دیوانه که می گفت تو به اون مردک فکر می کنی...»

احساس کرد باز کسی با دست در حال فشردن قلبش است. چه شده بود؟ چرا این طور با خودش کشمکش می کرد؟ چرا نمی توانست مثل همیشه به حرفهایش اعتقاد داشته باشد؟ آخر چه شده بود؟

شنیدن دوباره صدای آرش و اینکه در نهایت با خودخواهی عملش را نتیجه رفتارهای پاییزان می دانست اشک به چشمهایش آورد.

آرش که از این واکنش او جرأتی پیدا کرده بود به وی نزدیک تر شد. به صورت ورم کرده و خیس از اشک او نگاه کرد.

«اتفاق ناخوشایندی بود که دیگه تکرار نمی شه. ببین عزیزم، خودت تا امروز متوجه رفتار بی نقص من در زندگیمون شدی. پس بدون اگه چنین کاری کردم تو تحریکم کرده بودی. من سعی می کنم این کار تو رو فراموش کنم. تو هم بهتره بلند شی و صورتتو با آب سرد بشوری. من هم برات کمپرس یخ درست می کنم. بلند شو، تنبلی نکن. مثل ترب سیاه شدی!»

حرفهای آرش که به خیال خودش برای تسلای او بیان می شد تنها رنج و اندوهش را بیشتر می کرد و سوزش قلب شکسته اش را... آرش به سختی دستهای او را می کشید تا از جا بلندش کند.

پاییزان نیم خیز شد و با خشونت دست او را پس زد. در حالی که به شدت می گریست از ته دل گفت: «راحتم بذار... ازت متنفرم آرش، ازت متنفرم.» و صورتش را میان بالش فرو برد و به هق هق افتاد.

آرش مانند صاعقه زده ها لحظه ای در جا خشک شد. حرفهای پاییزان برای او مفهومی نداشت. جنونی آنی بر او غلبه کرده بود. پاییزان حق نداشت این طور حرف بزند. او زن سر به راهی بود که تازگی شروع به سرکشی کرده بود. او نباید به ذهنش حتی اجازه خطور چنین کلمه هایی را می داد. دوست داشت آن قدر او را در هم بکوبد که تمام اعضای بدنش بشکند، بعد آنها را مطابق میلش شکل دهد. به سختی به خودش غلبه کرد. نباید اجازه می داد اشتباهی را دو بار مرتکب شود. او مثل پاییزان ضعیف و بی اراده نبود. با خشم از اتاق خارج شد و در را به هم کوبید. به زودی در رابطه با این حرکت زشت با او صحبت خواهد کرد و پاییزان به خاطر این طرز صحبت تنبیه خواهد شد. خیلی زود.

__________________

پاییزان در هواپیما نشسته بود و خیره به آسمان سرمه ای رنگ به فکر فرو رفته بود. صدای نفسهای منظم آرش تأییدی بود بر خواب بودن او. بی هیچ احساسی به خاطرات چند هفته قبل خود اندیشید. درست مثل یک فیلم سینمایی که بازیگر اول آن برایش بسیار آشنا بود، شبیه خودش بود و خودش نبود. او را هم پاییزان می خواندند، گاهی هم غزل. شوهر آن زن هم شبیه آرش بود، در واقع خودش بود، ولی آن زن، او نبود. زن موهایی تیره رنگ داشت. البته در حال حاضر، موهایش را به دلیل علاقه شوهرش به رنگ روشن درآورده بود، از خودش پرسید: چرا زن موهایش را به این رنگ درآورده؟ رنگ مویی که به صورت سپید او نمی آمد و چهره اش را پیرتر و رنگ پریده تر نشان می داد.

زن فیلم با چشمهای طلایی رنگش به او نگریست. پاسخ او را می توانستی از نگاهش بخوانی. شوهرش از مو بلوندها خوشش می آمد. زن چنان رنگ پریده و ضعیف بود که پاییزان احساس کرد هر لحظه ممکن است در هم بشکند.


romangram.com | @romangram_com