#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_360

ناگهان صدای آرش بلند شد. به سوی او آمد و گفت: «خوب بلدی خودت رو به گیجی بزنی. پای حرف حساب که می آدم کم می آری. خجالت بکش، تو یک زن شوهرداری و هنوز با خیال آن پسرک یک لاقبا زندگی می کنی؟!»

رگهای گردن آرش از شدت غیرت و تعصب بیرون زده بود. پاییزان چنان متحیر مانده بود که نتوانست جوابی بدهد. سکوت او باعث شد تا آتش خشم آرش چند برابر شود.

«هان، درست گفتم. تعجب کردی!»

آرش مثل کسی بود که مچ جنایتکاری را حین ارتکاب جرم گرفته باشد. پاییزان دل شکسته از تهمتی که به او زده شده بود با صدایی لرزان گفت: «می فهمی چی می گی آرش! خدایا، باورم نمی شه.»

خنده عصبی آرش مانع از ادامه کلام او شد. «باید هم باورت نشه.» سپس جدی شد و قدمی دیگر به سویش برداشت. آن قدر به او نزدیک شده بود که پاییزان می توانست هرم نفسهای بریده و داغش را احساس کنه.

«اخطار می کنم... اگه یک بار دیگه... فقط یک بار دیگه احساس کنم به این مردک فکر می کنی، چنان بلایی سرت می آرم که روزی صدبار آرزوی مرگ کنی. حالا می فهمم این حالت رؤیایی از کجا سرچشمه می گرفت. لابد خودت رو در آغوش کثیف این مردک تجسم می کردی و بله...»

پاییزان نفهمید چطور دستش بالا رفت و چنان محکم به صورت آرش فرود آمد. فقط می دانست دیگر تحمل شنیدن صدای او و حرفهایش را ندارد. تحمل نگاههای تحقیرآمیز او را نداشت، تحمل شنیدن چنین تهمتهایی پس از این همه رنج را نداشت و بعد سیلی محکمی چنان بر گوشش نواخته شد که از پشت به زمین افتاد.

صدای خشمگین آرش را می شنید و چشمهای قرمز او را به خاطر می آورد. رگهای گردنش مثل حیوان درنده ای بیرون زده بود. دستی او را مثل پر کاه از زمین بلند کرد و ضربه ای دیگر به صورتش فرود آمد. صدایی در گوشش می پیچید که او را به رکیک ترین الفاظ خوانده و به او تهمت خیانت می زد. گوشهایش از شدت درد می سوخت و چشمهایش از سوزش اشک... ولی نه فریادی در کار بود و نه گریه ای. بازوهایش از شدت فشاری که دستهای گره شده آرش بر آن وارد می آورد، درد گرفته بود و سرش از فریادهای بی انتهای او در حال انفجار بود. دستهایش را بلند کرد و به روی گوشهایش گذاشت. نمی خواست چیزی بشنود. ضربه سومی که به صورتش نواخته شد از ضربه های قبل سنگین تر بود. تلوتلو خوران از پشت به دیوار خورد و همان جا نشست. گذشت زمان فراموش شده بود. یادش نمی آمد چه مدت گوشه دیوار نشسته. به یادش نمی آمد آرش چه زمانی خانه را ترک کرده و به یادش نمی آمد صورتش چه زمانی از اشک خیس شده بود. با پشت دست صورت گر گرفته از شدت ضربه هایش را لمس کرد و خونی که از دماغش جاری شده بود را از روی لبش زدود... هیچ گاه در زندگی به اندازه آن ساعت احساس تنهایی و تحقیر را تجربه نکرده بود.

__________________

سکوت وهم آور خانه، پاییزان را می ترساند. به سختی از جایش بلند شد و به دیوار تکیه داد. سرش از شدت ضربه ها منگ شده بود. به میز چیده شده نگاهی انداخت و به هق هق افتاد. از چه زمانی آن قدر سیاه بخت شده بود. سوزش قلبش بسیار شدیدتر از سوزش گونه هایش بود که اثر انگشتان آرش روی آن می رفت تا به کبودی بگراید. سوزش این تهمت ناجوانمردانه وجودش را به آتش می کشید. او پس از ازدواجش هرگز در حسرت کوشا نبود. وجدانش اجازه چنین فکری را به او نمی داد. گذشته هایش را از فکر و نام او پاک کرده بود. گاهی اگر در حالت بیماری به او اندیشیده بود بی اختیار و بی اراده بود. او خودش را زنی متعهد و وفادار می دانست که حتی در حد یک خیال هم به شوهرش خیانت خودش را به اتاق خواب کشاند و روی تخت ولو شد. هیچ اشکی هق هق گریه اش را همراهی نمی کرد. گویی چشمه اشکهایش خشکیده بود. چشمهایش را بست و برای نخستین بار از ته دل خوشحال شد که سمانه فوت شده. او نیست تا زندگی سیاه دخترش را ببیند، او نیست تا چهره کبود شده اش را مشاهده کند، او نیست تا موهای نرمش را نوارش کرده و بدن بی جانش را در آغوش بکشد و با صدای نرم و آرمش تسلایش دهد، او نیست تا گونه هایش را ببوسد و بگوید: دخترم بلند شو. همه این اتفاقات یک خواب بود، یک کابوس شبانه، من اینجا هستم... او نیست تا ببیند قلبش تا چه حد شکسته و چقدر تنها و فراموش شده است.

تا طلوع خورشید، پاییزان لحظه ای چشم بر هم نزد. تنها روی تخت خواب زیبایشان دراز کشیده بود و چشم به پنجره داشت. ساعتی از روز گذشته بود که آرش به خانه برگشت، به هم ریخته و عصبی. با باز و بسته شدن مداوم در اتاقها، پاییزان متوجه شد دنبالش می گردد. در اتاق خواب که گشوده شد، پاییزان هیچ واکنشی نشان نداد، حتی آن حالت خیره چشمهایش هم تغییر نکرد. آرش با چشمهایی قرمز و پریشان به او نزدیک شد. تا صبح بی وقفه در خیابان قدم زده و فکر کرده بود. چطور مرتکب چنین عملی شده بود، چطور توانسته خودش و شخصیتش را فراموش کند. پاسخ تمام این پرسشها فقط به یک کلمه ختم شد، پاییزان... او وادارش کرده بود. او مسبب تمام این اتفاقات بود. حرفهای رکیکی که به زبان آورده بود بیشتر از هرچیز آزارش می داد. هرگاه ذهنش به این نقطه می رسید مجبور می شد چشمهایش را ببندد و سعی کند بر خودش مسلط شود. از حرکات و رفتار او که باعث بروز این اتفاق شده بود به شدت خشمگین بود.

سرش را بالا آورد. نگاهش روی صورت کبود و ورم کرده پاییزان ثابت ماند. حسی قوی از درون او را به لرزه درآورد... مانند صاعقه زده ها در جا خشک شده بود. قلبش از حسی غریب فشرده می شد. حسی عجیب که به راحتی پایه عقایدش را می لرزاند. بی اختیار دستش را به سینه برد و آن را چنگ زد. مگر او پاییزان را دوست نداشت، پس چطور به خود اجازه می داد تا این حد خودخواهانه رفتار کند. مگر او پاییزان را دوست نداشت، پس چطور با این سماجت چشمهایش را به روی واقعیت بسته نگه داشته بود. این زن درهم شکسته با بینی خون آلود برایش عزیزتر بود یا غرور و نخوت خودش؟ کدام را ترجیح می داد؟ سرش به دوران افتاده بود. این افکار چه معنی داشت. شاید به دلیل خستگی و فشار عصبی بود که دچار تردید شده بود. سرش را به شدت تکان داد و کنار پاییزان نشست و دست سردش را در دست گرفت. هیچ واکنشی از جانب او مشاهده نشد. گویی جز خودش هیچ ## دیگر در اتاق وجود نداشت. آرش با صدایی آرام او را به نام خواند. ناگهان باز با همان حس غریب به دلش چنگ زد. احساس عجیبی بود که داشت آن را برای نخستین بار تجربه می کرد. احساس قدرتمندی که قادر به مقابله با آن نبود. چیزی شبیه احساس گناه و پشیمانی. آن قدر این حس برایش ناآشنا و وهم آور بود که از آن می ترسید و سعی می کرد با تمام توان به عقب براندش. سعی کرد به خودش دلداری دهد. او در طول زندگیش هیچ کار اشتباهی انجام نداده بود که بار دومش باشد. آن اتفاق ناخوشایند هم تقصیر پاییزان بود. می خواست با او صحبت کند و برایش علت این پیشامد را روشن کند. پاییزان باید متوجه واقعیت می شد. هنگامی که تقصیر خود را در این جریان می فهمید دیگر کمتر حق به جانب رفتار می کرد. باز او را به نام خواند. این بی توجهی پاییزان می رفت تا آرام آرام عصبی اش سازد. خون به رگهایش دوید.

دست سرد پاییزان را در دست فشرد و گفت: «می خوام باهات صحبت کنم.»

romangram.com | @romangram_com