#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_359
صدای آرش که از خشم می لرزید بلند شد. «من می تونم و بهت نشون می دم... تا همین جا هم موفق بودم.»
لهجه اش مثل هر زمان دیگری که عصبی می شد نمایان شده بود. «بگو ببینم، چه چیز این گذشته آن قدر تو رو به خودش جلب می کنه؟ خاطرات مادر مرحومت یا دایی بی معرفتت؟»
پاییزان با خشم از جا بلند شد. «متوجه حرف زدنت نیستی... درست صحبت کن!»
«و اگه نخوام درست صحبت کنم چی می شه؟ به قبای خانم بر می خوره. چرا از واقعیت فرار می کنی؟ چرا آن قدر سنگ سهند رو به سینه می زنی؟ او که تره هم برات خرد نمی کنه.»
«سهند گرفتاره، من هم از مشکلاتم چیزی بهش نگفتم.»
«اگر هم می گفتی فرقی نمی کرد. فکر کردی کار و زندگیش رو ول می کرد می آمد تا از تو پرستاری کنه... هه، چه خیالهایی.»
پاییزان از شنیدن این حرفها برافروخته شد. درست مانند آرش که بی مهابا و پشت سر هم صحبت می کرد.
«حوصله بحث کردن ندارم. حرفهامو شنیدی و به آنها گوش می کنی.»
پاییزان به او نگاه کرد. احساس کرد پاهایش می لرزد. با صدایی گرفته گفت: «تو هم حرف من رو شنیدی!»
مدتها از آخرین باری که مقابل آرش ایستادگی کرده بود می گذشت.
آرش با خشمی آنی فریاد زد: «می خوای لجبازی کنی؟ می خوای لجبازی کنی؟ درسته؟ دیگه از دست این بچه بازیهات کلافه شدم. می دونم این عکسها بهانه است. می دونم چه انگیزه ای تو رو به گذشته می کشونه. فقط منتظرم ببینم کی از این رفتارهات خجالت می کشی و به خودت می آیی!»
پاییزان که متوجه منظور او نمی شد با گیجی پرسید: «من نمی فهمم چی می گی!»
romangram.com | @romangram_com